جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥١٩
|
مرا بگذشت آبِ فرقت از سر |
در اين حالم مدارا نيست درخور |
|
|
هم اكنون راه شهرِ دوست گيرم |
كه گر ميرم، هم اندر راه ميرم |
|
|
غريبانى كه حالم را ببينند |
به مرگم بر سَرِ بالين نشينند |
|
|
غريبان را غريبان ياد آرند |
كه ايشان يكدگر را يادگارند |
|
حال كه فراق دامنگيرم شده و از آن خلاصى ندارم و نمى توانم آرام بنشينم و ديگران را در عيش و نوش با محبوب ببينم، خوب است الفت با او را رها نكنم و به يادش عمر بسر برم، تا چنانچه بميرم در راه طلبِ او مرده باشم. و فراق كشيدگانى سزاوار است به بالين جنازهام بنشينند و به حالم ناله و گريه سر دهند، كه خود گرفتار روزگار من گشته باشند. «غريبان را غريبان ياد آرند ...» خلاصه با اين ابيات گزارشى از روزگار هجران و اينكه چه بايد كرد مى دهد و سپس دست به دعا برمى دارد و مىگويد:
|
خدايا! چاره بيچارگانى |
مرادِ بنده را چاره تو دانى |
|
|
چنان كز شب برآرى روزِ روشن |
از اين اندُه برآور شادىِ من |
|
|
ز هجرانت بسى دارم شكايت |
نمىگنجد دراينجا اين حكايت |
|
|
بياور نكهتى از طيبِ امّيد |
مشامِ جان معطّر ساز جاويد |
|