جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٩ - غزل ٥٩٠ نوبهار است در آن كوش كه خوشدل باشى
را از آن برگير؛ زيرا معلوم نيست ديگر چنين لحظاتى باز تو را نصيب گردد؛ كه:
٣٩٤٥
«إنَّ لِرَبِّكُمْ فى أيّامِ دَهْرِكم نَفَحاتٍ. ألا! فَتَعَرَّضُوا لَها.»
[١]: (بدرستى كه پروردگارتان را در روزگار عمرتان، نسيمهايى است، پس آگاه باشيد و به پيشواز آنها برويد.- به گفته خواجه در جايى:
|
بوسيدنِ لب يار، اوّل ز دست مگذار |
كآخر ملول گردى، از دست و لب گزيدن |
|
|
فرصت شمار صحبت، كز اين دو راهِ منزل |
چون بگذريم ديگر، نتوان به هم رسيدن[٢] |
|
و ممكن است مراد خواجه از بيت، اشاره به يهره گرفتن از سرسبزى و خرّمى فصل بهار و به تماشاى آن نشستن و از اين راه به ملكوتشان پى بردن باشد. در جايى مىگويد:
|
گُل، بى رخِ يار خوش نباشد |
بى باده، بهار خوش نباشد |
|
|
طَرْفِ چمن و هواىِ بستان |
بى لالهْ عذار، خوش نباشد |
|
|
باغ گل و مُل خوش است ليكن |
بى صحبتِ يار خوش نباشد |
|
|
هر نقش كه دستِ عقل بندد |
جز نقشِ نگار، خوش نباشد[٣] |
|
اين سخن را نه تنها من به تو مى گويم، كه:
|
چنگ در پرده همى مى دهدت پند و ليك |
وعظت آنگاه دهد سود كه قابل باشى |
|
همه جهان هستى از طريق ملكوتشان دعوتت به خوشدلى و انس با آفريننده خويش نموده و مى گويند: از عمر و جوانى و فرصتها بهره گير و به عشق يكتا معشوقت تا در اين سرايى بپرداز، كه «بسى گل بدمد باز و تو در گِل باشى.»؛ امّا «وعظت آنگاه دهد سود، كه قابل باشى.» و آن را جز با تجافى ازدار غرور و بندگى.
[١] - بحارالأنوار، ج ٧١، ص ٢٢١، روايت ٣٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٢، ص ٣٤٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣٥، ص ١٩٢.