جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤١١ - غزل ٥٩٠ نوبهار است در آن كوش كه خوشدل باشى
سرور من! دلم تنها به ياد تو زنده است.- همچنين:
«ماذا وَجَدَ مَنْ فَقَدَكَ؟! وَمَا الَّذى فَقَدَ مَنْ وَجَدَكَ؟!»
[١]: (كسى كه تو را از دست داد چه چيزى يافت؟ و آنكه تو را يافت چه چيزى را از دست داد؟) پس اى خواجه! اگر عاقل و هوشمندى، نمىگويم چه بكن و با كه نشين و از چه شرابى بنوش تا از عمر و سرمايه زندگى بهرهمند گردى. در جايى مىگويد:
|
اى نور چشم من! سخنى هست گوش كن |
تا ساغرت پُراست بنوشان و نوش كن |
|
|
بر هوشمند سلسله ننهاد دستِ عشق |
خواهى كه زُلف يار كشى، تركِ هوش كن |
|
|
در راهِ عشق، وسوسه اهرمن بسى است |
هُشدار و گوشِ دل به پيام سروش كن |
|
|
برگ نوا تَبَهْ شد و سازِ طَرَب نماند |
اى چنگ! ناله بركش واى دَفْ! خروش كن[٢] |
|
|
در چَمَن هر ورقى دفترِ حالى دگر است |
حيف باشد كه ز حالِ همه غافل باشى! |
|
اى خواجه! چمنزار عالم طبيعت و مظاهر هر كدام تو را دعوت به دوست مىكنند و راهنماى به جمال و كمالش مى باشند و كتابى هستند كه او را از دريچه آنان مى توان ديد. شايسته نيست كه ز حالِ همه غافل باشى؛ كه: «إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ لَآياتٍ لِأُولِي الْأَلْبابِ، الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ، وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ، رَبَّنا! ما خَلَقْتَ هذا باطِلًا، سُبْحانَكَ! فَقِنا عَذابَ النَّارِ»[٣]: (بدرستى كه در آفرينش آسمانها و زمين و پى در پى آمدن شب و روز، نشانههاى روشنى براى انديشمندان مى باشد، آنان كه در حال ايستاده و نشسته و بر پهلوهايشان [در حالى كه دراز كشيدهاند] به ياد و ذكر خدا بوده، و در آفرينش آسمانها و زمين مى انديشند [و مى گويند] پروردگارا! اين [جهان] را باطل و بيهوده نيافريدى. پاك.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٦٢، ص ٣٣٧.
[٣] - آل عمران: ١٩٠ و ١٩١.