جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٩ - غزل ٥٥٩ خوش كرد ياورى فلكت روز داورى
و ممكن است بخواهد بگويد: در گذشتهام از هجران نجات بخشيدى و به فراق مبتلا ساختى، بازم به خود راه ده «تا يك دم از دلم، غم دنيا بدر برى» به گفته خواجه در جايى:
|
باز آى و دلِ تنگ مرا، مونسِ جان باش |
وين سوخته را، محرمِ اسرار نهان باش |
|
|
خون شد دلم از حسرتِ آن لعلِ روانْ بخش |
اى دُرج محبّت! به همان مهر و نشان باش[١] |
|
|
در شاهراهِ جاه و بزرگى، خطر بسى است |
آن به كزين كريوه، سبكبار بگذرى |
|
اى آنان كه گرفتار عالم طبيعتيد! پايبند آن نباشيد، زيرا جاه و مقام و بزرگى و بهره برى آن بايد وسيله سعادتتان شود، نه شقاوت؛ خطرات آن بخصوص اگر در شاهراه آن قرار گرفتهايد، بسيار است. هركس را كه خداوند بدان امتحان كند، بايد توجّه داشته باشد تا سبكبار از اين مرحله بگذرد؛ كه: «وَ رَفَعَ بَعْضَكُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ، لِيَبْلُوَكُمْ فِي ما آتاكُمْ»[٢]: (و بعضى از شما را بر برخى درجاتى برترى داد، تا در آنچه به شما عطا فرموده، بيازمايدتان.).
و ممكن است بخواهد با اين بيان به خود خطاب كرده و بگويد: آنچه در گذشته گرفتار آن بودى، خطرات بسيار را درپى داشت و از مقصودت باز مى داشت. مبادا ديگر بار به گذشته خود باز گردى؛ زيرا:
|
سلطان و فكرِ لشگر و سوداىِ تاج و گنج |
درويش و امنِ خاطر و كُنجِ قلندرى |
|
|
نيل مراد، برحَسَبِ فكر و همّت است |
از شاهْ نذرِ خير و زتوفيقْ ياورى |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٩، ص ٢٥٢.
[٢] - انعام: ص ١٦٥.