جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٤٤ - غزل ٥٥٧ چه قامتى؟ كه ز سر تا قدم، همه جانى
درنظرم مى گذشت. و حضرت خود را از گمان من منزّه دانسته و «سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ!»[١]: (پاك و منزّه است خداوند از آنچه او را توصيف مى كنند!) مىفرمودى. چون (با ديده دل) مشاهدهات نمودم، معلومم شد كه «الحق هزار چندانى» و دانستم چرا خود را از توصيف بندگان منزّه مى دانى. به گفته خواجه در جايى:
|
به حُسنِ خُلق و وفا، كس به يار ما نرسد |
تو را در اين سخن، انكارِ كارِ ما نرسد |
|
|
اگرچه حُسن فروشان به جلوه آمدهاند |
كسى به حُسن و ملاحت، به يار ما نرسد |
|
|
هزار نَقْد به بازارِ كاينات آرند |
يكى به سكّه صاحبْ عيارِ ما نرسد |
|
|
هزار نقش برآيد ز كلكِ صُنع و يكى |
به دلپذيرىِ نقشِ نگار ما نرسد.[٢] |
|
و ممكن است اين بيت اشاره به مقام احديّت داشته باشد و بخواهد بگويد:
|
آن كه مى گويند آن بهتر ز حُسن |
يار ما اين دارد و آن نيز هم |
|
|
هر دو عالم، يك فروغِ روى اوست |
گفتمت پيدا و پنهان نيز هم[٣] |
|
و بگويد:
|
وَمَعْنىً وَرآءَ الحُسْنِ فيكِ شَهِدْتُهُ |
بِهِ دَقَّ عَنْ إدْراكِ عَيْنِ بَصيرَتى[٤] |
|
|
تنم چو چشمِ تو دارد، نشانِ بيماران |
دلم چو زُلفِ تو دارد، سَرِ پريشانى |
|
دلبرا! جذبه و بيمارى چشم و كشش جمالت بيمارم ساخته، و مظاهر و كثرات عالم طبيعتت پريشان خاطر، و هموارهام از تو جدا مى سازد و به خود مشغول.
بخواهد با اين بيان بگويد:
٣٨٩٣
«إلهى! تَرَدُّدى فِى الآثارِ يُوجِبُ بُعْدَ المَزارِ، فأجْمِعنى عَلَيْكَ بِخِدْمَةٍ
[١] - صافات: ١٥٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٩، ص ١٢٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٩، ص ٣٠٢.
[٤] - ديوان عُمر بن الفارض، ص ٧١- سوگند به حقيقتى بالاتر از حُسن و زيبايى كه در تو مشاهده نمودم،[ حقيقتى كه] به واسطه آن[ حُسن و جمال] لطيف تر از آن بود كه چشم بصيرتم آن را درك نمايد ...