جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٠٦
روزى قابل عنايات معشوق گردد و به مقصد غايى انسانيّتش نايل سازد. به گفته خواجه در جايى:
|
خيز تا از دَرِ ميخانه گشادى طلبيم |
بر دَرِ دوست نشينيم و مرادى طلبيم |
|
|
زادِ راهِ حرمِ دوست نداريم مگر |
به گدايى ز دَرِ ميكده زادى طلبيم |
|
|
بر در مدرسه تا چند نشينى حافظ! |
خيز تا از در ميخانه گشادى طلبيم[١] |
|
|
مگر وقت وفا پروردن آمد؟ |
كه فالم «لاتَذَرْنى فَرْداً» آمد |
|
همان طورى كه خواجه در غزليّاتش بر طبق حال و مقام خود سخن مى گفته، نه آن گونه كه بيشتر اهل شعر و شاعرى هستند؛ در اينجا هم پس از آن كلمات و راز و نياز، گويا به فكر مى افتد كه تفألى به قرآن شريف بزند، ببيند كارش به كجا خواهد كشيد: آيا باز محبوبِ خود را مشاهده خواهد نمود؟ يا خير. اين آيه شريفه از قول زكريّا ٧ آيد كه: «رَبِّ! لا تَذَرْنِي فَرْداً، وَ أَنْتَ خَيْرُ الْوارِثِينَ»[٢]: (پروردگارا! تنهايم مگذار، و تو بهترين وارثان مى باشى.) به فال نيك مى گيرد كه حضرت دوست به مرادش خواهد رساند و هجرانش پايان خواهد يافت؛ لذا مى گويد: «مگر وقت وفا پروردن آمد ...».
|
شنيدم رهروى در سرزمينى |
به لطفش گفت رندِ خوشه چينى: |
|
|
كه اى سالك! چه در انبانه دارى؟ |
بيا دامى بنه، گر دانه دارى |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٥، ص ٣٠٠.
[٢] - انبياء: ٨٩.