جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠ - غزل ٥٤٢ برو زاهد! به اميدى كه دارى
از بيت ششم اين غزل خوب ظاهر مى شود كه خواجه را بعد از وصال، فراق حاصل گشته، توبه از عاشقى نموده زاهد هم از اين كار او خشنود شده و او را ترغيب بر عملش كرده وچون او را حالى و عنايتى دوباره از حضرت دوست شامل گرديده، خود را به توبه شكستن، و زاهد را به پرهيز از نصيحت نمودن خوانده و مى گويد:
|
برو زاهد! به امّيدى [كه] دارى |
كه دارم همچنان امّيدوارى |
|
زاهدا! اميد بهشت و نعمتهاى آن تو را به بندگى حضرت دوست وا مى دارد، و مرا آرزوى ديدار او. تو به كار خود باش و مرا رها كن. در جايى مى گويد:
|
عيب رندان مكن اى زاهد پاكيزه سرشت! |
كه گناه دگرى بر تو نخواهند نوشت |
|
|
من اگر نيكم اگر بد، تو برو خود را باش |
هر كسى آن درود عاقبتِ كار، كه كشت |
|
|
سر تسليم من و خاكِ دَرِ ميكدهها |
مدّعى گر نكند فهمِ سخن، گو سرو خشت |
|
|
نااميدم مكن از سابقه روزِ ازل |
تو چه دانى كه پس پرده، كه خوب است و كه زشت[١] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٦٤، ص ٨٠.