جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٣ - غزل ٥٦٦ ز دلبرم كه رساند نوازش قلمى؟
|
به جان او كه به شكرانه جان برافشانم |
اگر به سوى من آرى، پيامى از بَرِ دوست |
|
|
وگر چنانچه در آن حضرتت نباشد بار |
براى ديده بياور غبارى از دَرِ دوست |
|
|
من گدا و تمنّاىِ وصل او هيهات! |
مگر به خواب ببينم جمال و منظر دوست[١] |
|
|
دلم گرفت ز سالوسِ و طبلِ زيرِ گليم |
خوشا دمى! كه به ميخانه بر كُنم عَلَمى |
|
تا به كى سرّ خويش از بيگانگان و زهّاد قشرى مخفى بدارم، و شور باطنىام را در عشق ديدار محبوب آشكار نسازم، و طبل عاشقى خويش را به گليم زهد بپوشانم؟
خوشا دمى كه پرچم و عَلَم مِىْ پرستى و مراقبه خود را به جمال او برپا كنم! تا همه خلق بدانند كه شاهد بازم. كنايه از اينكه: محبوبا! از ديدارت برخوردارم بفرما و در انتظارم مگذار. به گفته خواجه در جايى:
|
گر من از باغِ تو يك ميوه بچينم چه شود؟ |
پيشِ پايى به چراغ تو ببينم چه شود؟ |
|
|
يا رب! اندر كَنَفِ سايه آن سَرْو بلند |
گر من سوخته يك دم بنشينم چه شود؟ |
|
|
زاهدِ شهر، چو مِهْرِ مَلِك و شحنه گُزيد |
من اگر مِهْرِ نگارى بگزينم چه شود؟[٢] |
|
و نيز در جايى:
|
روزگارى است كه ما را نگران مى دارى |
مُخْلِصان را نه به وضعِ دگران مى دارى |
|
|
گوشه چشمِ رضايى به مَنَت باز نشد |
اين چنين عزّت صاحب نظران مى دارى؟ |
|
|
نه گل از داغ غَمَت رَسْت نه بلبل در باغ |
همه را نعره زنان جامه دران مى دارى[٣] |
|
|
حديثِ چون و چرا، دردِ سر دهد ساقى! |
پياله گير و بياسا به عمرِ خويش دمى |
|
محبوبا! اگر بخواهى به جهل ما نظر كنى و از عيوبمان سخن گويى، هيچ گاه.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٤، ص ٨٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣٢، ص ١٩١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٦٤، ص ٤٠٣.