جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٣ - غزل ٥٦١ دو يار زيرك و از باده كهن دو منى
روى [و تمام وجود] خويش به سوى دين نما، همان سرشت خدايى كه مردم را بر آن آفريد، دگرگون شدنى براى آفرينش خدا نيست، اين همان دين استوار است ولى اكثر مردم [از اين حقيقت] آگاه نيستند.)، تا اختلاف ميان من و تو حلّ شود و به رويّه يكديگر شماتت ننماييم؛ زيرا:
|
ز تندْ بادِ حوادث نمى توان ديدن |
در اين چمن، كه گُلى بوده است يا سَمَنى |
|
زاهدا! عالم ناپايدار و گذرا و حوادث آن، چنان گلهاى معنويش را پامال و نابود كننده است، كه نمى توان ايمن شد كه ما را هم چنان نكند؛ پس سزاوار است كه تا حياتمان باقى مى باشند، از فراغت و عنايات حضرت دوست استفاده كنيم و از جمال و كمال او بهرهمند گرديم. به گفته خواجه در جايى:
|
نقدها را بُوَد آيا كه عيارى گيرند؟ |
تا همه صومعه داران، پِىِ كارى گيرند |
|
|
مصلحتْ ديدِ من آن است كه ياران همه كار |
بگذارند و خَمِ طُرِّه يارى گيرند |
|
|
خوش گرفتند حريفان سَرِ زلفِ ساقى |
گر فَلَكْشان بگذارد، كه قرارى گيرند |
|
|
حافظ! ابناىِ زمان را غمِ مسكينان نيست |
زين ميان گر بتوان، به كه كنارى گيرند[١] |
|
|
نگار خويش بدستِ خَسان همى بينم |
چنين شناخت فلك، حقِّ خدمتِ چو منى! |
|
زاهدا! منى كه انسى با دوست داشتم، حوادث جهان مرا از او دور ساخت و به دست خسان گرفتارم نمود، از حق ناشناسىِ فلكِ دوّار و روزگار ناپايدار نمى دانم چگونه شكايت نمايم. به گفته خواجه در جايى:
|
ز دستِ كوتهِ خود زيرِ بارم |
كه از بالا بلندان شرمسارم |
|
|
مگر زنجيرِ مويى گيردَم دست |
وگر نه، سر به شيدايى برآرم |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٥٥، ص ٢٠٥.