جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٤ - غزل ٥٦١ دو يار زيرك و از باده كهن دو منى
|
مكن عيبم به خون خوردن دراين دشت |
كه كار آموزِ آهوىِ تتارم |
|
|
سرى دارم چو حافظ مست، ليكن |
به لطفِ آن پرى امّيدوارم[١] |
|
لذا مى گويد:
|
بشد ز فرقتِ يوسف، دو ديده يعقوب |
بيار- بادِ فَرَح بخش! بوىِ پيرهنى |
|
كنايه از اينكه محبوبا! همان طورى كه حضرت يعقوب از فراق يوسف ٨ بسى گريست تا نابينا گرديد؛ كه: «وَ ابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ، فَهُوَ كَظِيمٌ»[٢]: (و چشمانش از حُزن و اندوه سپيد [و نابينا] شد، پس او [خشم خود را] فرو مى برد.)، و با پيراهن يوسف دو ديده او بينا شد؛ كه: «اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هذا، فَأَلْقُوهُ عَلى وَجْهِ أَبِي، يَأْتِ بَصِيراً، وَ أْتُونِي بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ»[٣]: (اين پيراهن مرا ببريد، و بر صورت پدرم اندازيد، تا بينا گردد، و همه خاندان خويش را نزد من آوريد.) من هم در فراقت آنچنانم. و محتاج به عناياتت مى باشم، تا ديده دل نابينايم به مشاهده رخسارت گشوده گردد؛ كه:
«إلهى! لاتُغْلِقْ عَلى مُوَحِّديكَ أبْوابَ رَحْمَتِكَ، وَلا تَحْجُبْ مُشْتاقيكَ عَنِ النَّظَرِ إلى جَميلِ رُؤْيَتِكَ. إلهى! نَفْسٌ أعْزَزْتَها بِتَوْحيدِكَ، كَيْفَ تُذِلُّها بِمَهانَةِ هِجْرانِكَ؟! وَضَميرٌ انْعَقَدَ عَلى مَوَدَّتِكَ، كَيْفَ تُحْرِقُهُ بِحَرارَةِ نيرانِكَ؟!»
[٤]: (معبودا! درهاى رحمتت را به روى اهل توحيدت مبند و مشتاقان خود را از مشاهده جمال نيكويت محجوب مگردان. بار الها! نَفْسى را كه با توحيدت گرامى داشتى، چگونه با پستى دورىات خوار مى سازى؟! و دلى را كه بر مهر و محبتت بسته شده، چگونه با حرارت آتشهاى خويش مى سوزانى؟- به گفته خواجه در جايى:
|
مژده وصلِ تو كو؟ كز سَرِ جان برخيزم |
طاير قدسم و از دامِ جهان برخيزم |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١٩، ص ٣٠٩.
[٢] - يوسف: ٨٤.
[٣] - يوسف: ٩٣.
[٤] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.