جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧٨ - غزل ٥٤٩ بيار باده و بازم رهان ز رنجورى
از اين غزل ظاهر مى شود كه پيش از اين خواجه به فراق مبتلا بوده و سپس ديدارش حاصل گشته و پس از آن باز دورى از دلدار به رنجورىاش دچار نموده، طلب شهود ديگر نموده تا دفع محرومى خود نمايد. مىگويد:
|
بيار باده و بازم رهان ز رنجورى |
كه هم به باده توان كرد دفعِ مخمورى |
|
اى دوست! از باده تجلياتت مرا ارزانىدار، تا از رنجورى و ناتوانىام برهانى. تنها باده ديدارت مى تواند مخمورانت را از خمارى برهاند؛ كه:
٣٧١٧
«فَقَدِ انْقَطَعَتْ إلَيْكَ هِمَّتى، وَانْصَرَفَتْ نَحْوَكَ رَغْبَتى؛ فَأَنْتَ لاغَيْرُكَ مُرادى، وَلَكَ لا لِسِواكَ سَهَرى وَسُهادى، وَلِقآؤُكَ قُرَّةُ عَيْنى، وَوَصْلُكَ مُنى نَفْسى، وَإلَيْكَ شَوْقى، وَفى مَحَبَّتِكَ وَلَهى، وَإلى هَواكَ صَبابَتى.»
[١]: (توجّهم از همه بريده و تنها به تو پيوسته و ميل و رغبتم تنها به سوى تو منصرف گشته، پس تويى مقصودم نه غير تو، و تنها براى توست شب بيدارى و كم خوابىام، و لقايت نور چشمم. و وصالت تنها آرزوى جانم، و شوقم منحصر به تو. و شيفتگىام در محبّتت. و سوز و حرارت عشقم براى توست.- به گفته خواجه در جايى:
|
مژده وصلِ تو كو؟ كز سر جان برخيزم |
طاير قدسم و از دام جهان برخيزم |
|
|
يا رب! از ابر هدايت برسان بارانى |
پيشتر ز آنكه چو گردى ز ميان برخيزم |
|
|
به ولاى تو، كه گر بنده خويشم خوانى |
از سرخواجگىِ كَوْن و مكان برخيزم |
|
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.