جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٧ - غزل ٥٥٠ تو را كه هرچه مراد است در جهان دارى
|
خيز تا از دَرِ ميخانه گشادى طلبيم |
بر دَرِ دوست نشينيم و مرادى طلبيم |
|
|
زادِ راهِ حَرَمِ دوست نداريم، مگر |
به گدايى، زَدرِ ميكده، زادى طلبيم |
|
|
بر در مدرسه تا چند نشينى حافظ! |
خيز تا از دَرِ ميخانه گشادى طلبيم[١] |
|
|
بياض روى تو را نيست نَقْشِ درخور از آنك |
سَوادى از خَطِ مشكين، بر ارغوان دارى |
|
|
ميان ندارى و دارم عجب، كه هر ساعت |
ميانِ مجمعِ خوبان كنى ميان دارى |
|
خواجه در اين دو بيت، در مقام بيان مصرع بيت اوّل غزل «تو را كه هرچه مراد است در جهان دارى»، بوده. مىگويد: محبوبا! جهان هستى كه روى تو و مظهر اسماء و صفاتت مى باشند، نمىتوانند نقش كثرت را به ذاتت بزنند؛ زيرا تو احدى و نقش بردار نيستى و صفاتت عين ذاتت بوده؛ كه: «قُلْ: هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ»[٢]: (بگو: خدا يكتاى بىهمتاست.)، و تو صمدى و ميان ندارى تا نقشى چون مظاهرت عارضت گردد؛ كه: «اللَّهُ الصَّمَدُ، لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ، وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ»[٣]: (خداوند بىنياز [و مبرّاى از صفات مخلوقات] مىباشد نه زاييده و نه زاده شده، و هرگز احدى همتاى او نبوده است.- نيز:
٣٦٩٣
«تَأْويلُ الصَّمَدِ لا إسْمٌ وَلا جِسْمٌ، وَلامِثْلٌ وَلا شِبْهٌ، وَلا صُوَرةٌ وَلا تِمْثالٌ، وَلا حَدٌّ وَلا حُدُودٌ، وَلا مَوْضِعٌ وَلا مَكانٌ، وَلا كَيْفٌ وَلا أيْنٌ، وَلا هُنا وَلا ثَمَّةَ، وَلا مَلَأٌ وَلا خَلَاٌ، وَلا قِيامٌ وَلا قُعُودٌ، وَلا سُكُونٌ وَلا حَرَكَةٌ، وَلا ظُلْمانِىٌّ وَلا نُورانِىٌّ، وَلا رُوْحانِىٌّ وَلا نَفْسانِىٌّ، وَلا يَخْلُو مِنْهُ مَوْضِعٌ، وَلا يَسَعُهُ مَوْضِعٌ، وَلا عَلى لَوْنٍ، وَلا عَلى خَطِرِ قَلْبٍ، وَلا عَلى شَمّ رآئِحَةٍ، مَنْفىٌ عَنْهُ هذِهِ الأشْيآءُ.»
[٤]: (تأويل و حقيقت صَمَد» [اين است كه خداوند] نه اسم است و نه جسم، و نه مانندى دارد و نه.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٥، ص ٣٠٠.
[٢] - توحيد: ١.
[٣] - توحيد: ٢- ٥.
[٤] - بحارالانوار، ج ٣، ص ٢٣٠، روايت ٢١.