جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣٥ - غزل ٥٥٦ چه بودى، ار دل آن ماه، مهربان بودى؟
گويا خواجه اين غزل را در آرزوى ديدار حضرت دوست سروده، مىگويد:
|
چه بودى ار دل آن ماه، مهربان بودى؟ |
كه كارِ ما، نه چنين بودى از چنان بودى |
|
چنانچه محبوب ما را مورد عنايات خود قرار مى داد، كار ما به اينجا نمى رسيد كه اين گونه در آتش هجرش بسوزيم.
٣٧٢٢
سُبْحانَكَ! ما أضْيَقَ الطُّرَقَ عَلى مَنْ لَمْ تَكُنْ دَليلَهُ! وَ ما أوْضَحَ الحَقَّ عِنْدَ مَنْ هَدَيْتَهُ سَبيلَهُ! إلهى! فَاسْلُكْ بِنا سُبُلَ الوُصُولِ إلَيْكَ، وَسَيِّرْنا فى أقْرَبِ الطُّرُقِ لِلوُفُودِ عَلَيْكَ، قَرِّبْ عَلَيْنَا البَعيدَ، وَسَهِّلْ عَلَيْنَا العَسيرَ الشَّديدَ.»:
(پاك و منزّهى تو! چقدر راهها براى كسى كه تو راهنمايش نباشى، تنگ است! و چه اندازه حقّ نزد كسى كه به راه حقّ هدايتش نموده باشى، روشن و واضح است! معبودا! پس ما را در راههاى وصول و رسيدن به درگاهت رهسپار ساز، و در بهترين راههاى بار يافتن بر خويش راهى گردان. دور را بر ما نزديك و [كار] دشوار و سخت را بر ما آسان گردان.- به گفته خواجه در جايى:
|
اگر به كوى تو باشد مرا مجالِ وصول |
رسد ز دولتِ وصل تو، كار من به حصول |
|
|
من شكسته بد حال زندگى يابم |
در آن زمان كه به تيغِ غَمَت شوم مقتول |
|
|
چو بر در تو، منِ بينواى بىزَرْ و زور |
به هيچ باب ندارم رَهِ خروج و دخول |
|
|
كجا روم؟ چه كنم؟ حال دل كه را گويم؟ |
كه گشتهام ز غم و جورِ روزگار ملول[١] |
|
|
بگفتمى كه چه ارزد نسيمِ طُرّه دوست |
گَرَم به هر سرِ مويى، هزار جان بودى |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٧١، ص ٢٧٨.