جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢٥ - غزل ٥٦٧ زين خوش رقم كه بر گل رخسار مى كشى
|
با چشم و ابروى تو چه تدبيرِ دل كنم |
وَهْ زين كمان! كه بر سَرِ بيمار مى كشى |
|
عزيزا! با چشمان و جمال جذّابت مرا از من ستاينده و از من دلربايى نموده و با شمشير ابروانت مى كُشى؛ با اين وجود، «با چشم و ابروى تو چه تدبيرِ دل كنم؟» به گفته خواجه در جايى:
|
مرا چشمى است خون افشان، ز چشمِ آن كمان ابرو |
جهان پر فتنه مى بينم، از آن چشم و از آن ابرو |
|
|
هميشه چشمِ مستش را كمانِ حُسْن در زِهْ باد |
كه از پشتىِّ تير او، كشد بر مَهْ كمان، ابرو |
|
|
اگرچه مرغِ زيرك بود حافظ در هوادارى |
به تيرِ غمزه صيدش كرد، چشمِ آن كمان ابرو[١] |
|
بخواهد بگويد:
|
به تيغم گر كشد، دستش نگيرم |
وگر تيرم زند، منّت پذيرم |
|
|
كمانْ ابروى ما راگو: مزن تير |
كه پيشِ چشم بيمارت بميرم |
|
|
بسوز اين خرقه تقوى چو حافظ |
كه اگر آتش شوم، در وى نگيرم[٢] |
|
و بگويد:
|
باز آ كه چشمِ بَدْ ز رُخَت دور مى كنم |
اى تازه گل! كه دامن از اين خار مى كشى |
|
اى دوست! دانستهام كه من خارم و تو گلى، و نمى خواهى تا به كلّى از خود فانى نگشتهام، از ديدارت برخوردار باشم، جلوهات را دوام بخش و از چشم زخم.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٠٠، ص ٣٦١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩١، ص ٢٩١.