جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢٦ - غزل ٥٦٧ زين خوش رقم كه بر گل رخسار مى كشى
مترس، چشم بد از رخت دور مى سازم و خود را رها كرده و از خويش ديده مىپوشم تا آن سبب نشود از من دور گردى. بخواهد بگويد:
|
باز آى و دلِ تنگ مرا مونس جان باش |
وين سوخته را محرمِ اسرار نهان باش |
|
|
خون شد دلم از حسرت آن لعلِ روان بخش |
اى دُرج محبّت! به همان مهر و نشان باش[١] |
|
و بگويد:
|
هماىِ اوجِ سعادت به دام ما افتد |
اگر تو را گذرى بر مقام ما افتد |
|
|
حباب وار براندازم از نشاط، كلاه |
اگر ز روى تو عكسى به جام ما افتد |
|
|
شبى كه ماهِ مراد از افق طلوع كند |
بُوَد كه پرتو نورى به بام ما افتد؟[٢] |
|
|
كامِلْ رُوىِ چو بادِ صبا را به بوىِ زُلف |
شيرين به قيدِ سلسله در كار مى كشى |
|
ممكن است مراد خواجه از «كامِلْ رُوِى، چو باد صبا»، انبياء و اولياء : و يا اساتيد، كه در ظرافت روحى چون نسيم گشته و هموارهاش با محبوب دارند، باشد.
بخواهد بگويد: محبوبا! تو آن معشوقى مى باشى، كه آن بزرگواران را به ملكوتشان آشنا ساخته، و در سلسله زلفت كشيدهاى؛ مرا هم به دام خود كش و باز آ، كه چشم بد از رخت دور مى سازم.
در جايى مى گويد:
|
يا رب! اندر دلِ آن خسروِ شيرين انداز |
كه به رحمت گذرى بر سَرِ فرهاد كند |
|
|
امتحان كن كه بسى گنجِ مرادت بدهند |
گر خرابى چو مرا لطفِ تو آباد كند[٣] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
سر سوداىِ تو اندر سَرِ ما مى گردد |
تو ببين در سَرِ شوريده، چه ها مى گردد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٩، ص ٢٥٢
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٦، ص ٢١٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٩، ص ١٨٩.