جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٣٢ - غزل ٥٩٣ وقت را غنيمت دان، آن قدر كه بتوانى
|
فرصت شمار صحبت، كز اين دو راه منزل |
چون بگذريم ديگر، نتوانم به هم رسيدن[١] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
خاطر به دست تفرقه دادن نه زيركى است |
مجموعه اى بخواه و صراحى بيار هم[٢] |
|
|
يوسف عزيزم كو! اى برادران رحمىِ |
كز غَمَش عجب دارم، حالِ پير كنعانى |
|
كنايه از اينكه: منِ فراق كشيده اى چون يعقوب ٧ را كيست، تا چون برادران حضرت يوسف ٧ پس از سالها فراق، خبر از محبوبم بياورد، و از اضطراب و ناراحتى برهاندم؟ غم عشق او مرا به ياد پير كنعانِ ٧ مى اندازد، در شگفتم چگونه هجران نورديده خود را توانست تحمّل كند. اى دوستان! واى اساتيد! ترحّمى به حال من دور از معشوقم كنيد، و در پيشگاهش سخنِ «يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ! مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ، وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ، فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ، وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا؛ إِنَّ اللَّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ»[٣]: (اى عزيز! بدى و رنجورى به ما و خانواده ما رسيده، و با سرمايه و كالايى اندك و بىارزش [به پيشگاه تو] آمدهايم، پس پيمانه را براى ما كامل گردانيده و بر ما تصدّق نما، كه براستى خداوند خود صدقه دهندگان را پاداش [نيكو] عنايت مى فرمايد.) سر دهيد، شايد عنايتى فرمايد و از ورطه فراقم برهاند. در جايى مى گويد:
|
شنيدهام سخنى خوش كه پير كنعان گفت: |
فراق يار نه آن مى كند كه بتوان گفت |
|
|
حديثِ هول قيامت كه گفت واعظِ شهر |
كنايتى است كه از روزگارِ هجران گفت |
|
|
نشان يارِ سفر كرده از كه پرسم باز؟ |
كه هرچه گفت بَريدِ صبا پريشان گفت |
|
|
من و مقام رضا بعد از اين و شُكْرِ رقيب |
كه دل به دردِ تو خود كرد وتركِ درمان گفت[٤] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٢، ص ٣٤٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٧، ص ٣٣٤.
[٣] - يوسف: ٨٨.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٤، ص ١٠٦.