جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٤٤ - غزل ٥٩٤ هزار جهد بكردم كه يار من باشى
پرشورش مى باشد، و چون ناز و عشوه معشوق او را محروم كرد، زبان به گله مىگشايد ولى وقتى مى فهمد كه همين عشوه است كه عاشق را از خود مى گيرد و فانى و لايقِ ديدار و مشاهدات او مى گرداند، منفعل گرديده و به عذرخواهى برمىخيزد. خواجه هم به چنين مطلبى اشاره نموده و مى گويد: «از آن عقيق كه خونين ...» در جايى مى گويد:
|
آن كه پا مالِ جفا كرد چو خاكِ راهم |
خاك مى بوسم و عُذرِ قدمش مى خواهم |
|
|
من نه آنم كه به جور از تو بنالم حاشا! |
چاكرِ معتقد و بنده دولت خواهم |
|
|
ذرّه خاكم و در كوى توام وقتْ خوش است |
ترسم اى دوست! كه بادى ببرد ناگاهم |
|
|
مست بگذشتى و از حافظت انديشه نبود |
آه! اگر دامنِ حُسن تو بگيرد آهم[١] |
|
|
شود غزاله خورشيد صيدِ لاغر من |
گر آهويى چو تو يك دم شكارِ من باشى |
|
اى دوست! اگر لحظه اى مرا به ديدارت نايل سازى و شكارم شوى، و درنتيجه جلوه نمايى و من از ميان بروم، خورشيد با آن عظمت صيد لاغر من گردد، و با او به همه عالَم فرمان خواهم داد؛ كه: «إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً»[٢]: (براستى كه من جانشين در روى زمين قرار مى دهم.- نيز:
«عَبْدى! أطِعْنى أجْعَلْكَ مَثَلى؛ أنَا حَىٌّ لاأمُوتُ، أجْعَلُكَ حَيّاً لاتَمُوتُ؛ أنَا غَنِىٌّ لاأفْتَقِرُ، أجْعَلُكَ غَنِيّاً لا تَفْتَقِرُ، أنَا مَهْما أشآءُ يَكُونُ، أجْعَلُكَ مَهْما تَشاءُ يَكُونُ.»
[٣]: ( [اى] بندهام! طاعت و بندگى مرا بنما تا تو را نمونه خويش گردانم، من زنده اى هستم كه مرگ را به من راهى نيست، تو را نيز حياتى بخشم كه مرگى درپى نداشته باشد. من بىنيازى هستم كه هرگز نيازمند نمى شوم، تو را نيز آن چنان بىنياز مىگردانم كه هرگز فقير نمى شوى، من هرچه بخواهم موجود مى شود، تو را نيز چنان.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٣، ص ٢٨٥.
[٢] - بقره: ٣٠.
[٣] - الجواهر السنيّة، ص ٣٦١.