جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠٨ - غزل ٥٥٢ جان فداى تو كه هم جانى و هم جانانى
|
خام را طاقت پروانه دلْ سوخته نيست |
نازكان را، نرسد شيوه جان افشانى |
|
ناز پروردگان عالم طبيعت را تاب و تحمّلِ مشكلات طريق رسيدن به بندگى حقيقى و نايل شدن به مشاهدات حضرت محبوب نمى باشد. اين كار، عاشقى سوخته و دلباخته چون پروانه را مى طلبد تا درمقابل ناملايمات، ايستادگى و جان افشانى تمام داشته باشد. به گفته خواجه در جايى:
|
نَقْدِ صوفى، نه همه صافى بىغَش باشد |
اى بسا خرقه، كه مستوجب آتش باشد |
|
|
خوش بودگر محك تجربه آيد به ميان |
تا سِيَهْ روى شود، هر كه در او غش باشد |
|
|
ناز پروردِ تَنَعُّم، نَبَرد راه به دوست |
عاشقى، شيوه رندانِ بلاكش باشد |
|
|
غم دنياىِ دَنِى چند خورى؟ باده بخور |
حيف باشد، دلِ دانا، كه مشوّش باشد![١] |
|
و در جايى به استقامت خود اشاره كرده و مى گويد:
|
از دماغ منِ سرگشته، خيالِ رُخِ دوست |
به جفاى فلك و غُصّه دوران نرود |
|
|
آنچه از بار غمت، بر دل مسكينِ من است |
برود دل ز من، و از دلِ من آن نرود |
|
|
هر كه خواهد، كه چو حافظ، نشود سرگردان |
دل به خوبان ندهد، وز پى اينان نرود[٢] |
|
|
بى تو آرام گرفتن، بود از ناكامى |
با تو گستاخ نشستن، بود از حيرانى |
|
محبوبا! آن كس كه كام از تو نگرفته سزاوار است كه آرام باشد و ادب عبوديّت را مراعات نكند و همواره سرگردان و گرفتار عالم طبيعت و مشكلات آن باشد. كنايه از اينكه: كام گرفتگان حضرت معشوق را آرامش درونى و ادب عبوديّت جز به ياد او حاصل نمى شود كه:
٣٧٠٧
«أفْضَلُ العِبادَةِ سَهَرُ العُيُونِ بِذِكْرِ اللَّهِ سُبْحانَهُ.»
[٣]: (برترين و با.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٠، ص ٢٠٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٨، ص ٢١٣.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب ذكر اللَّه، ص ١٢٤.