جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٨ - غزل ٥٥٥ چون در جهان خوبى، امروز كامكارى
|
با عاشقانِ بىدل، تا چند ناز و عشوه؟ |
بر بىدلانِ مسكين، تا كِىْ جفا و خوارى؟ |
|
اى دوست! تا كى دل از دست دادگانت را به زير تازيانههاى ناز و عشوه ها و بى اعتنايى ها و صفات جلالىات، پاى كوب مى نمايى و به ايشان نمى خواهى نظر داشته باشى؟ و تا چند مسكينان درگاهت جفا و خوارى فراقت را تحمّل نمايند؟
بخواهد بگويد:
«فَيا مُنْتَهى أمَلِ الآمِلينَ! وَيا غايَةَ سُؤْلِ السّآئِلينَ! ... أسْألُكَ أنْ تُنيلَنى مِنْ رَوْحِ رِضْوانِكَ، وَتُديمَ عَلَىَّ نِعَمَ امْتِنانِكَ. وَها! أنَا بِبابِ كَرَمِكَ واقِفٌ، وَلِنَفَحاتِ بِرِّكَ مُتَعَرِّضٌ، وَبِحَبْلِكَ الشَّديدِ مُعْتَصِمٌ، وَبِعُرْوَتِكَ الوُثْقى مُتَمَسِّكٌ.»
[١]: (پس اى فرجام آرزوى آرزومندان! واى نهايت خواسته گدايان! ... از تو مسئلت دارم كه مرا به نسيم [يا: رحمت] مقام رضوان و خشنودىات نايل ساخته، و نعمتهايى را كه بر من منّت نهادى پاينده دارى. هان! اينك اين منم كه به در كَرَم و بزرگوارىات ايستاده، و خواهان و جوياى نسيمهاى نيكويى و احسان توام، و به ريسمان سِفت تو چنگ زده، و به دستاويز محكم تو دست در زدهام.)
|
تا چند، همچو چشمت، در عينِ ناتوانى؟ |
تا چند همچو زُلفت، در تاب و بىقرارى؟ |
|
اى دوست! بى عنايتى هايت مرا ناتوان، و پيچش زلف و عالم طبيعتم در تاب و بى قرارى قرار داده. ديده ايى به من بگشا و از عالم كثرتم بىخبر ساز، تا مشاهدهات كنم و روح و راحتى يابم؛ كه:
«انْظُرْ إلَىَّ نَظَرَ مَنْ نادَيْتَهُ فَأجابَكَ، وَاسْتَعْمَلْتَهُ بِمَعُونَتِكَ فَأطاعَك.»
[٢]: (به من به چشم كسى بنگر كه ندايش نموده، پس اجابتت نمود، و به كمك و يارى خويش به عمل واداشته پس اطاعتت نمود.- به گفته خواجه در جايى:
|
من خرابم ز غمِ يارِ خراباتى خويش |
مىزند غمزه او، ناوكِ غم، بر دل ريش |
|
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٥٠.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٦.