جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٤١ - غزل ٥٩٤ هزار جهد بكردم كه يار من باشى
عَلَيْنَا البَعيدَ، وَسَهَّلْ عَلَيْنا العَسيرَ الشَّديدَ.»
[١]: (پاك و منزّهى تو! چقدر راهها براى آن كه راهنمايش نباشى، تنگ است! و چه اندازه حقّ نزد كسى كه به راهش رهنمون شده باشى، روشن و واضح است! معبودا! پس ما را در راههاى وصول و رسيدن به خود راهى نموده، و در نزديكترين راههايى كه از آن مى توان بر تو وارد شد، رهسپار ساز، دور را بر ما نزديك، و سخت شديد را آسان فرما.)
|
دمى به كلبه احزانِ عاشقان آيى |
شبى مرادِ دلِ سوگوارِ من باشى |
|
معشوقا! هزار جهد نمودم تا شايد دمى خواجه عاشقت را با ديدارت بنوازى و از غم و اندوه هجرانش برهانى و شادمان سازى و شبى در كنار خويشت ببينم و نور جمالت محفل تاريك مرا روشن كند. افسوس! كه اين جز آرزويى نبود و حسرت آن در دلم ماند. بخواهد بگويد:
|
سر سوداىِ تو اندر سَرِ ما مى گردد |
تو ببين در سرِ شوريده چه ها مى گردد |
|
|
هر كه دل در خَمِ چوگانِ سَرِ زُلف تو بست |
لاجرم گوىْ صفت، بى سر و پا مى گردد |
|
|
هرچه بيداد و جفا مى كند آن دلبرِ ما |
همچنان درپىِ او دل به وفا مى گردد |
|
|
از جفاىِ فلك و غصّه دوران صد بار |
بر تنم پيرهنِ صبر، قبا مى گردد[٢] |
|
و بگويد:
٤٠٤٨
«إلهى! مَنِ الَّذى نَزَلَ بِكَ مُلْتَمِساً قِراكَ فَما قَرَيْتَهُ؟! وَمَنِ الَّذى أناخَ بِبابِكَ مُرْتَجياً نَداكَ فَما أوْلَيْتَهُ؟! أيَحْسُنُ أنْ أرْجِعَ عَنْ بابِكَ بِالخَيْبَةِ مَصْرُوفاً، وَلَسْتُ أعْرِفُ سِواكَ مَوْلىً بِالإحْسانِ مَوْصُوفاً؟! كَيْفَ أرْجُو غَيْرَكَ، وَالخَيْرُ كُلُّهُ بِيَدِكَ؟!»
[٣]: (معبودا! كيست كه به التماس پذيرايىات بر تو فرود آمد و ميهمانىاش ننمودى؟! و كيست كه به اميد بخششت به درگاه تو مقيم شد و به او احسان ننمودى؟! آيا سزاوار است به نااميدى از درگاهت برگردم، با آنكه جز.
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨١، ص ٢٢١.
[٣] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.