جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤١ - غزل ٥٤٣ بشنو اين نكته، كه خود را ز غم آزاده كنى
|
خاطرت كى رقمِ فيض پذيرد؟ هيهات! |
مگر از نقشِ پراكنده، ورق ساده كنى |
|
موعظه پنجم آنكه: اى خواجه و اهل طريق الى اللَّه! تا زمانى كه دل خويش از علائق دنيوى و غير دوست پاك نسازيد، او را با شما عنايت نخواهد بود؛ كه:
«ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ.»[١]: (خداوند براى هيچ كس دو دل در درونش قرار نداده است.- به فيض ديدارش نايل نخواهيد شد، به گفته خواجه در جايى:
|
رندى آموز و كرم كن، كه نه چندين هنر است |
حيوانى كه ننوشد مِى و انسان نشود |
|
|
گوهرِ پاك ببايد، كه شود قابل فيض |
ور نه هر سنگ و گِلى، لؤلؤ و مرجان نشود |
|
|
اسم اعظم بكند كارِ خوداى دل! خوش باش |
كه به تلبيس و حيل، ديو سليمان نشود[٢] |
|
و به گفته صائب تبريزى:
|
آئينه شو، وصال پرى طلعتان طلب |
اوّل بروب خانه، سپس ميهمان طلب[٣] |
|
|
اى صبا! بندگى خواجه جلال الدّين كن |
كه چمن پر سَمَن و سوسنِ آزاده كنى |
|
كنايه از اينكه: اى عاشقى كه عشق محبوب، لطيف و ظريفت گردانيده و همواره چون باد، سرگردان درپى دوست مى باشى، اگر مى خواهى چمنزار عالم و يا وجودت را از تجلّى اسماء و صفاتى محبوب پر گل و چون سوسن آزاده از هر بستگى رها نمايى چاره اى جز مصاحبت استاد طريق براى راهنمايى نخواهى داشت. به گفته خواجه در جايى:
|
كُنج عزلت كه طلسماتِ عجائب دارد |
فتح آن در نظرِ همّتِ درويشان است |
|
|
آنچه زَرْ مى شود از پرتوِ آن قلبِ سياه |
كيميايى است، كه در صحبتِ درويشان است |
|
[١] - احزاب: ٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٠، ص ١٩٦.
[٣] - ديوان صائب تبريزى، ص ١٦٣.