جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٠ - غزل ٥٥٠ تو را كه هرچه مراد است در جهان دارى
|
ز مُلك تا ملكوتش، حجاب برگيرند |
هر آن كه خدمتِ جامِ جهانْ نما بكند |
|
|
طبيب عشق، مسيحا دم است و مشفق، ليك |
چو درد در تو نبيند، كه را دوا بكند |
|
|
تو با خداى خود انداز كار و دل، خوشدار |
كه رحم اگر نكند مدّعى، خدا بكند[١] |
|
|
بكش جفاى رقيبان مدام و دل خوشدار |
كه سهل باشد اگر يارِ مهربان دارى |
|
اى خواجه! چون معشوق با تو بر سر لطف باشد، از جفاى شيطان و ملامت كنندگان و آنان كه نمى خواهند طريق خود را بپيمايى، باكت نباشد؛ زيرا تحمّل آن امور «سهل باشد اگر يار مهربان دارى».
و ممكن است منظور از «رقيبان»، امورى باشد كه حضرت محبوب براى آزمايش عاشق خود پيش مى آورد، بخواهد بگويد: اى خواجه! مبادا ابتلائاتى كه از جانب محبوب به تو مى رسد، سبب شود دست از او بدارى، او را رها مكن و بگو:
|
سر سوداى تو اندر سَرِ ما مى گردد |
تو ببين در سَرِ شوريده، چه ها مى گردد |
|
|
هر كه دل در خَمِ چوگان سَرِ زُلف تو بست |
لاجرم، گوىْ صفت، بى سر و پا مى گردد |
|
|
هرچه بيداد و جفا مى كند آن دلبرِ ما |
همچنان درپىِ او، دل به وفا مى گردد |
|
|
دل حافظ چو صبا، بر سَرِ كوى تو مقيم |
دردمندى است، به امّيد دوا مى گردد[٢] |
|
زيرا:
|
وصال دوست، گرت دست مى دهد روزى |
برو كه هرچه مراد است، در جهان دارى |
|
روزى اگر وصال حضرت دوست دست دهدت، جفاهاى رقيبان را فراموش خواهى كرد و به تمام مرادت در اين جهان و بلكه در جهان ديگر رسيدهاى؛ كه:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٨، ص ١٤٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨١، ص ٢٢١.