جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٣١ - غزل ٥٦٨ ساقيا! سايه ابر است و بهار و لب جوى
نمايى و فريفتهاش گردى، زيرا در نوش آن نيش است؛ كه:
«الدُّنْيا تَغُرُّ وَتَضُرُّ وَتَمُرُّ.»
[١]: (دنيا، فريب داده و آسيب رسانده و مى گذرد.- نيز:
٣٧٩٥
«ألموُاصِلُ لِلدُّنْيا مَقْطُوعٌ.»
[٢]:
(هركس با دنيا وصلت نمود، [پيوندش] جدا شده است.- همچنين:
٣٧٩٦
«ألدّنيا لاتَصْفُو لِشارِبٍ، وَلا تَفى لِصاحِبٍ.»
[٣]: (دنيا، براى هيچ نوشنده اى زُلال نبوده، و به هيچ همراهى وفا نمى كند.- از دوست و فطرت دورت نگاه مى دارد؛ كه:
٣٧٩٧
«إيّاكَ أنْ تَبيعَ حَظَّكَ مِنْ رَبِّكَ وَزُلْفَتَكَ لَدَيْهِ بِحَقيرٍ مِنْ حُطامِ الدُّنْيا.»
[٤]: (مبادا بهره خويش از پروردگارت و قرب و منزلت در پيشگاهش را به كالاى ناچيز و بىارزش دنيا بفروشى). تكيه بر جهان فرومايه از پستى است؛ كه:
٣٧٩٨
«ألفَرَحُ بِالدُّنْيا حُمْقٌ.»
[٥]: (شادمانى به دنيا، حماقت و نادانى است.) و نيز:
٣٧٩٩
«ألدُّنْيا مُنْيَةُ الأشْقِيآءِ.»
[٦]: (دنيا، آرزوى بدبختان مى باشد) مبادا فريب آن را بخورى و گمان كنى در كرامتش به تو ثباتى است. در جايى مى گويد:
|
نقدِ عمرت ببرد غُصّه دنيا به گزاف |
گر شب و روز در اين قِصّه باطل باشى[٧] |
|
مىدانى چه كن؟
|
گوش بگشاى كه بلبل به فغان مى گويد: |
خواجه! تقصير مفرما گُلِ توفيق ببوى |
|
گوش خود باز كن، ببين بلبل عاشق با زبان بىزبانى در ايّام گل با تو چه مى گويد؟
سخنش اين است كه در ايّام جوانى، و يا در روزگارى كه نفحات الهى وزيدن گرفته و حضرت معشوق مى خواهد از خويش بهره مندت نمايد، به مراقبه و ياد او بپرداز، شايد گل توفيق را با ديدارش ببويى، به گفته خواجه در جايى:
|
بوى خوشِ تو هر كه ز باد صبا شنيد |
از يارِ آشنا، سخنِ آشنا شنيد |
|
[١] ( ١- ٢ و ٣ و ٥ و ٦). غرر و درر موضوعى، باب الدّنيا، ص ١٠٦.
[٢] ( ١- ٢ و ٣ و ٥ و ٦). غرر و درر موضوعى، باب الدّنيا، ص ١٠٦.
[٣] ( ١- ٢ و ٣ و ٥ و ٦). غرر و درر موضوعى، باب الدّنيا، ص ١٠٦.
[٤] - غرر و درر موضوعى، باب الدّنيا، ص ١٠٧.
[٥] ( ١- ٢ و ٣ و ٥ و ٦). غرر و درر موضوعى، باب الدّنيا، ص ١٠٦.
[٦] ( ١- ٢ و ٣ و ٥ و ٦). غرر و درر موضوعى، باب الدّنيا، ص ١٠٦.
[٧] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٩٠، ص ٤٢٣.