جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٠ - غزل ٥٦١ دو يار زيرك و از باده كهن دو منى
خواجه در اين غزل، تمنّاى آزادى از بند حوادث و تعلّقات را نموده، تا در حالى قرار گيرد كه بتواند همواره به ياد حضرت دوست باشد، و از عنايات خاصّه او برخوردار شود. مىگويد:
|
دو يارِ زيرك و از باده كُهَن دو منى |
فراغتىّ و كتابىّ و گوشه چمنى |
|
|
من اين مقام به دنيا و آخرت ندهم |
اگرچه در پىام افتند خلقِ انجمنى |
|
پنج چيز در اين عالم مرا بس است: نخست دو دوست معنوى و مصاحبِ زيرك كه با ديدن و نشست و برخاست آنها بر من افزونى حاصل شود، يكى استاد و راهنماى طريق، و ديگر رفيق همراه كه در سير الى اللَّه يارىام نمايد و مونس راهم باشد و به ياد دوست آردم، تا به غفلت ننشينم (مصرع دوّم بيت آخر غزل اشاره به اين دو يار زيرك دارد.) در جايى پس از رسيدن به مقصد از اين دو راه، مىگويد:
|
كيمياى است عَجَب، بندگىِ پير مغان |
خاك او گشتم و چندين دَرَجاتم دادند |
|
|
همّتِ پير مغان و نَفَسِ رندان بود |
كه ز بندِ غمِ ايّام، نجاتم دادند[١] |
|
دوّم: باده تجلّيات دو آتشه و پر شور كه مرا از خويش بگيرد. در جايى مى گويد:
|
شرابِ تلخ مى خواهم كه مرد افكن بود زورش |
كه تا يك دم بياسايم ز دنيا و شَرْ و شورش |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٣، ص ١٥٠.