جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧١ - غزل ٥٦١ دو يار زيرك و از باده كهن دو منى
|
بياور مِىْ كه تتوان شد ز مكرِ آسمان ايمن |
به لَعْبِ زهره چَنْگىّ و بهرامِ سلحشورش[١] |
|
سوم: فراغتى از توجّه به تعلّقات عالم طبيعت، تا بتوانم به فكر خود باشم؛ كه:
٣٧٥٣
«ما أحَقَّ الإنْسانَ أنْ تَكُونَ لَهُ ساعَةٌ لايَشْغَلُهُ عَنْها شاغِلٌ.»
[٢]: (چقدر سزاوار و شايسته است كه انسان زمانى داشته باشد كه در آن هيچ سرگرم كننده اى او را به خود مشغول نسازد.) و نيز:
٣٧٥٤
«مَعَ الفَراغِ تَكُونُ الصَّبْوَةً.»
[٣]: (خواستن و آرزومندى و دلدادگى [به خداوند] تنها با فراغت و آسودگى ميسّر مى شود.).
چهارم: كتابى كه مرا كمك در سير باشد.
و پنجم: سبزه زارى، تا نشاطم دهد و بتوانم به عالم ملك و ملكوت از اين طريق نظاره گر باشم و اعتبار بگيرم.
و چنانچه اين پنج را بيابم، ارزش آن نزد من از دنيا و آخرت بالاتر است؛ زيرا موجبات قرب و انسم با جانان بدان حاصل و برقرار مى گردد. به گفته خواجه در جايى:
|
گُلعذارى ز گلستانِ جهان ما را بس |
زين چمن، سايه آن سروِ روان ما را بس |
|
|
من و همصحبتىِ اهل ريا دورم باد! |
از گرانانِ جهان، رطلِ گران ما را بس |
|
|
قصرِ فردوس به پاداشِ عمل مى بخشند |
ما كه رنديم و گدا، ديرِ مغان ما را بس |
|
|
نقد بازارِ جهان بنگر و آزارِ جهان |
گر شما را نه بس اين، سود و زيان ما را بس |
|
|
نيست ما را بجز از وصلِ تو در سَرْ هوسى |
اين تجارت ز متاعِ دو جهان ما را بس[٤] |
|
|
هر آن كه كُنجِ قناعت به گنجِ دنيا داد |
فروخت يوسفِ مصرى به كمترين ثمنى |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤١، ص ٢٦٠.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب غرر و درر موضوعى، باب الفراغ، ص ٣٠٥.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب الفراغ، ص ٣٠٥.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٦، ص ٢٥٠.