جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٧٢ - غزل ٥٩٨ به چشم مهر اگر با من مهام را يك نظر بودى
|
خرقه زهد و جام مى، گرچه نه درخور همند |
اين همه نقش مى زنم، در طلبِ وفاى تو |
|
|
خوش چمنى است عارضت، خاصه كه در بهارِ حسن |
حافظ خوش كلام شد، مرغِ سخن سراى تو[١] |
|
|
ز شوق افشاندمى هر دم، سرى در پاى جانانم |
دريغا! گر متاعِ من، نه از اين مختصر بودى |
|
افسوس! كه مرا سرى بيش نيست تا در تمنّاى ديدار حضرت دوست به پيشگاهش نثار نمايم، وگرنه از شوق هر دم سرى در پايش مى افشاندم، تنها گفتارم اين است كه: «يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ! مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ، وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ، فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ، وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا؛ إِنَّ اللَّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ»[٢]: (اى عزيز [مصر]! ما و اهل [بيت] مان به تنگدستى و رنجورى گرفتار شديم، و با متاع ناچيز و اندك به حضور تو آمديم، پس پيمانه كامل به ما عطا فرموده و بر ما ببخش؛ براستى كه خداوند بخشندگان را پاداش مى دهد.) در جايى مىگويد:
|
زهى خجسته! زمانى كه يار بازآيد |
به كامِ غمزدگان، غمگسار باز آيد |
|
|
در انتظار خدنگش همى طپد دلِ صيد |
خيال آنكه به رسمِ شكار باز آيد |
|
|
مقيم بر سر راهش نشستهام چون گرد |
به آن هوس كه بر اين رهگذار بازآيد |
|
|
اگر نه در خَمِ چوگان او رود سَرِ من |
زسر چه گويم و سرْخود چه كار بازآيد؟[٣] |
|
و ممكن است بخواهد بگويد: ديدار حضرت محبوب، سرمايه اى بس گرانبها مىطلبد، و مرا جز عبوديّت و خاكسارى و سر به پيشگاهش ساييدن چيزى نيست، آن را از شوق وصالش، اگرچه اندك متاعى است، تقديم مى دارم، شايد موردنظرش.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٩٦، ص ٣٥٨.
[٢] - يوسف: ٨٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٢، ص ٢٢٢.