جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٩ - غزل ٥٥١ تو مگر بر لب جويى ز هوس ننشينى
|
خاكيان بىبهره اند از جرعه كأس الكرام |
اين تطاول بين، كه با عُشّاق مسكين كردهاند[١] |
|
باز خواجه با اين بيان تقاضاى مشاهده حضرت دوست را در سحرگاهان مىنمايد. در جايى مى گويد:
|
بيا كه مى شنوم بوىِ جان از آن عارض |
كه يافتم دل خود را، نشان از آن عارض |
|
|
گرفته نافه چين، بوىِ مشك از آن گيسو |
گلاب، يافته بُوىِ جنان، از آن عارض |
|
|
به شرم رفته تَنِ ياسمن از آن اندام |
به خون نشسته دلِ ارغوان از آن عارض[٢] |
|
|
سخنِ بىغرض از بنده مخلص بشنو |
اى كه منظورِ بزرگانِ حقيقتْ بينى! |
|
|
نازنينى، چو تو پاكيزه رُخ و پاك نهاد |
بهتر آن است، كه با مردمِ بَدْ ننشينى |
|
(سخنى است عاشقانه به طريق گفتار با معشوقههاى مجازى) مىگويد:
اى دوست! حال كه منظور اهل كمال و حقيقت بينان گشته اى و ايشان تو را مىستايند، چرا بَدان را موردنظر خود قرار مى دهى؟.
آرى، حضرت دوست همه جا و با همه كس و هر مظهرى بوده و مى باشد، كه:
«أَلا! إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ»[٣]: (آگاه باش! كه همانا او به هر چيزى احاطه دارد.) عاشق دلباخته چون چنين امرى را مى نگرد، نمىتواند تحمّل آن كند، اينجاست كه خواجه چنين سخنى را به لسان عاشقانه در دو بيت فوق يادآور مى شود، والّا ممكن نيست كه او تنها به يك موجود لطف داشته باشد.
شايد بخواهد با اين بيان بگويد:
٣٧٠٣
«أسْأَلُكَ بِسُبُحاتِ وَجْهِكَ وَبِأنْوارِ قُدْسِكَ، وَأبْتَهِلُ إلَيْكَ بِعَواطِفِ رَحْمَتِكَ وَلَطآئِفِ بِرِّكَ، أنْ تُحَقِّقَ ظَنّى بِما اؤمِّلُهُ مِنْ جَزيلِ إكْرامِكَ وَجَميلِ إنْعامِكَ، فِى
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦١، ص ٢٠٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥٤، ص ٢٦٧.
[٣] - فصّلت: ٥٤.