جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠١ - غزل ٥٥١ تو مگر بر لب جويى ز هوس ننشينى
بخشيديم، چه خوب بندهاى! زيرا او بسيار بازگشت كننده بود.- نيز: «فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا، آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا»[١]: (آنگاه آن دو [حضرت موسى ٧ و همراهش] بنده اى از بندگان ما را كه رحمتى از جانب خويش بدو عطا نموده بوديم، يافتند. و نيز:
«وَ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى عَبْدِنا»[٢]: (و اگر در آنچه ما بر بنده خويش فرو فرستاديم، در شكّ هستيد ...- يا اينكه: «وَ اذْكُرْ عَبْدَنا أَيُّوبَ، إِذْ نادى رَبَّهُ»[٣]: (و به يادآور بنده ما، ايّوب [٧] را هنگامى كه پروردگارش را ندا كرد.- نيز: «سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ ...»[٤]: (پاك و منزّه است خداوندى كه بندهاش را شبانه روانه ساخت ...- به گفته خواجه در جايى:
|
وصال او، ز عُمرِ جاودان به |
خداوندا! مرا آن ده كه آن به |
|
|
دلا! دايم گداىِ كوى او باش |
به حكمِ آنكه دولت، جاودان به |
|
|
به داغ بندگى مردن در اين در |
به جان او، كه از مُلكِ جهان به |
|
|
گلى كآن پايمالِ سروِ ما گشت |
بُوَد خاكش ز خون ارغوان به[٥] |
|
|
تو بدين دلكشى و نازكى اى مايه ناز! |
لايقِ بزمگهِ خواجه جلال الدّينى |
|
آرى شايسته انس و قرب و وصل حضرت دوست آنان مى باشند كه از خود، وجودى و انّيّتى به جاى نگذاشته باشند، و هرچه دارند به پاى او ريخته باشند. و دانسته و مشاهده كرده باشند كه هيچ اند خواجه هم بخواهد با اين بيان بگويد:
محبوبا! تو در خدايى و معشوقى چنانى كه نمى خواهى كسى در پيشگاهت اظهار.
[١] - كهف: ٦٥.
[٢] - بقره: ٢٣.
[٣] - ص: ٤١.
[٤] - اسراء: ١.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥١٩، ص ٣٧٣.