جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩٦ - غزل ٥٦٤ روزگارى است كه ما را نگران مى دارى
مىكنى و عزيزشان مى دارى؟
٣٧٧٤
«إلهى! أخْرِجْنى مِنْ ذُلِّ نَفْسى ... وَإيّاكَ أسْأَلُ فَلا تُخَيّبْنى، وَفى فَضْلِكَ أرْغَبُ فَلا تَحْرِمْنى، وَبِجَنابِكَ أنْتَسِبُ فَلا تُبْعِدْنى، وَبِبابِكَ أقِفُ فَلا تَطْرُدْنى، إلهى! تَقَدَّسَ رِضاكَ أنْ تَكُونَ لَهُ عِلَّةٌ مِنْكَ، فَكَيْفَ يَكُونُ لَهُ عِلَّةٌ مِنّى؟!»
[١]: (بار الها! مرا از خوارى نَفْس خويش خارج نما ... و تنها از تو درخواست مى نمايم پس نوميدم مساز، و فقط به فضل و بخشش تو رغبت و گرايش دارم پس محرومم منما و تنها به درگاه و آستانه تو وابستهام پس دورم مفرما، معبودا! پاك و مقدّس است رضا و خشنودىات از اينكه از جانب تو علّتى براى آن باشد، پس چگونه مى شود براى آن علّتى از من باشد [و من موجب رضاى تو گردم.]- به گفته خواجه در جايى:
|
به چشمِ مِهْر اگر با من، مَهْام را يك نظر بودى |
از آن سيمين بدن كارم به خوبى خوبتر بودى |
|
|
زشوق افشاندمى هر دَمْ، سرى در پاى جانانم |
دريغا! گر متاع من نه از اين مختصر بودى |
|
|
همش مهرآمدى بر من زمهر، آن شاهِ خوبان را |
گر از درد دلِ زارم يكى روزش خبر بودى[٢] |
|
|
نه گل از داغِ غمت رَسْت نه بلبل در باغ |
همه را نعره زنان جامه دران مى دارى |
|
دلبرا! تنها من نيستم كه گرفتار غم عشقت مى باشم، بلكه گل، داغدار، و بلبل نيز نالان، و همه جهان هستى به داغ محبّت تو گرفتارند و هركس و هر چيز به طريقى به تو، دانسته و ندانسته، اظهار اشتياق مى كند: كه:
٣٩١١
«إبْتَدَعَ بِقُدْرَتِهِ الخَلْقَ ابْتِداعاً، وَاخْتَرَعَهُمْ عَلى مَشيَّتِهِ اخْتِراعاً، ثُمَّ سَلَكَ بِهِمْ طَريقَ إرادَتِهِ، وَبَعَثَهُمْ فى سَبيلِ مَحَبَّتِهِ.»
[٣]: (مخلوقات را با قدرت خويش به گونه خاصّى نوآفرينى فرمود، و بر اساس خواست خويش بر شيوه مخصوصى اختراع فرمود. سپس آنها را در طريق اراده خويش روان گردانيده، و در راه محبّت و دوستى به خود برانگيخت.- نيز:
٣٧٧٦
«وَيا مَنْ خَلَقَ الخَلْقَ! ثُمَّ جَعَلَ مُنْتَهاها إلى
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٩٨، ص ٤٢٨.
[٣] - صحيفه سجّاديّه( ع)، دعاى ١.