جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩٥ - غزل ٥٦٤ روزگارى است كه ما را نگران مى دارى
خواجه در اين غزل با گلههاى عاشقانه از محبوب، تمنّاى ديدار و كمالات انسانيّت را نموده، با اين همه خود را ملامت بر خواستهاش مى كند كه لياقت قرب او را هركس نمى تواند داشته باشد، با او نشستن، آمادگى و گذشت مى خواهد و تو آن را به پيشگاهش عرضه نداشته اى تا ديدارت نصيب گرداند. مىگويد:
|
روزگارى است كه ما را نگران مى دارى |
مخلصان را نه به وضعِ دگران مى دارى |
|
محبوبا! عمرى است در انتظار ديدارت به نگرانى بسر مى برم به دلداده مخلص خويش عنايتى نمى فرمايى، و چون ديگرانم مورد لطف قرار نمى دهى.
٣٧٧٣
«إلهى! إرْحَمْ عَبْدَكَ الذَّليلَ، ذَا اللّسانِ الكَليلِ، وَالعَمَلِ القَليلِ، وَامْنُنْ عَلَيْهِ بَطَوْلكَ الجَزيلِ، وَاكْنُفْهُ تَحْتَ ظِلِّكَ الظَّليلِ. يا كَريمُ! يا جَميلُ! يا أرْحَمَ الرّاحمينَ!»
[١]: (معبودا! بر اين بنده ذليل و افتاده، صاحب زبان لال، و عمل اندك رحم آر، و با بخشش و عطاى فراوانت بر او منّت نهاده، و در زير سايه گسترده و جاودانه [رحمت] خويش قرار ده. اى بزرگوار! اى صاحب جمال و نيكويى! اى مهربانترين مهربانها!)
|
گوشه چشم رضايى، به مَنَت باز نشد |
اين چنين، عزّتِ صاحب نظران مى دارى؟ |
|
معشوقا! چنانچه به ديده رضا به من مى نگريستى، اينچنين نگران نبودم، آيا با عاشقان و صاحب نظران و آنان كه تنها چشم به عنايت تو دوختهاند، اين گونه رفتار.
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٥٠.