جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٦ - غزل ٥٥٠ تو را كه هرچه مراد است در جهان دارى
|
بخواه جان و دل از بنده و روان بستان |
كه حكم، بر سَرِ آزادگان، روان دارى |
|
محبوبا! آزادگان از غير تو، جان و دل و روان خويش را به پيشگاهت نثار مىكنند تا به مراد خود كه وصالت باشد برسند، پس جان و دل و روح و عالم خيالىشان را، طلب كن و ببين چگونه از آن دست مى شويند، و چگونه حُكمت بر ايشان جارى است؛ زيرا دانشته اند تا از خود بيرون نشوند به تو نخواهند رسيد. در نتيجه بخواهد بگويد:
|
روى بنما و مراگو: كه دل از جان برگير |
پيشِ شمع، آتش پروانه، به جان گو درگير |
|
|
در لب تشنه من بين و مدار آب دريغ |
بر سر كُشته خويش آى و زخاكش برگير |
|
|
دوست گو يار شو و جُملهْ جهان دشمن باش |
بَخْت گو روى كن و روىِ زمين لشگر گير[١] |
|
و بگويد:
|
روى بنما و وجود خودم از ياد ببر |
خرمنِ سوختگان را، همه گو باد ببر |
|
|
ما كه داديم دل و ديده به طوفانِ بلا |
گو بيا سيل غم و خانه ز بنياد ببر[٢] |
|
|
بنوش مِىْ چو سبك روحى اى حريف! مدام |
على الخصوص در اين دم، كه سَرْ گِران دارى |
|
اى خواجه! و يااى سالك! تا سبك روح و آزادى و هنوز تعلّقات و خودخواهى ها دامنت را نگرفته و جوانى و نشاط و فرصت دارى، به مراقبه و توجّه به محبوب بپرداز، بخصوص در لحظاتى كه به خمارى و تهيدستى از مشاهده حضرت دوست مبتلا مى باشى. شايد باز ديدارت حاصل شود، به گفته خواجه در جايى:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٦، ص ٢٣٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٧، ص ٢٣١.