جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٣٣ - غزل ٥٩٣ وقت را غنيمت دان، آن قدر كه بتوانى
|
مىروىّ و مژگانت، خونِ خلق مى ريزد |
تند مى روى جانا! ترسمت فرو مانى |
|
اى دوست! جلوه نمودى و هنوز سيرت نديده و دل به تو آرام نگرفته، گذشتى و رفتى، با تيرِ مژگان و جلالِ ممزوج به جمالت عاشقان را مى كُشى. مىترسم خونشان دامنگيرت شود و خون خواهانشان از رفتن بازت دارند. (سخنى است عاشقانه) در واقع با اين بيان، ديگر بار چنين ديدارى را تمنّا مى كند و مى خواهد بگويد:
|
باز آى ساقيا! كه هوا خواهِ خدمتم |
مشتاقِ بندگىّ و دعاگوىِ دولتم |
|
|
ز آنجا كه فيضِ جام سعادت فُروغِ توست |
بيرون شدن نماى زِ ظُلْماتِ حيرتم |
|
|
دريا و كوه در رَهْ و من خسته و ضعيف |
اى خضرِ پِىْ خُجسته! مدد كن به همّتم |
|
|
دورم به صورت از دَرِ دولتسراىِ دوست |
ليكن به جان و دل ز مقيمان حضرتم[١] |
|
|
پندِ عاشقان بشنو، از دَرِ طَرَب باز آ |
كاين همه نمى ارزد، شُغلِ عالَم فانى |
|
شايد خطاب خواجه در اين بيت نيز به زاهد باشد و بخواهد بگويد: زاهدا! پند ما فريفتگان حضرت دوست را بشنو، و از خشكى و عبادات قشرى و بىاخلاص خود دست كش، و به عبادات لبّى و خالصانه و عاشقانه، كه راهنمايت به ديدار محبوب مى گردد، بپرداز؛ كه:
«وَلكِنّى أعْبُدُه حُبّاً لَهُ- عَزَّ وَجَلَّ-، فَتِلْكَ عِبادَةُ الكِرامِ، وَهُوَ الأمْنُ؛ لِقَوْلِهِ- عَزَّوَجَلَّ- «وَهُمْ مِنْ فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ» وَلِقَوْلِهِ- عَزَّ وَجَلَّ- «قُلْ: إنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ، فَاتَّبِعُونى، يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ، وَيَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ» فَمَنْ أحَبَّ اللَّهَ- عَزّوَجَلَّ-، أحَبَّهُ اللَّهُ؛ وَمَنْ أحَبَّهُ اللَّهُ تَعالى، كانَ مِنَ الآمِنينَ.»
[٢]: (وليكن من خداوند- عزّ وجلّ- را از روى مهر و دوستى.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٥، ص ٢٨٧.
[٢] - وسائل الشيعه، ج ١، ص ٤٦، باب ٩، از روايت ٢.