جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٩ - غزل ٥٧٨ لبت مى بوسم و در مى كشم مى
|
همچو ابرويت به چشم من كم آيد ماهِ نو |
چون لبِ لعلت نمى باشد عقيق اندر يَمَن |
|
|
تا رخت ديده است گُل در باغ، اى سَرْوِ روان! |
بر تن خود چاك مى سازد ز خجلت، پيرهن[١] |
|
و يا اينكه:
|
آى آفتاب، آينهْ دارِ جمالِ تو! |
مُشْكِ سياه، مَجْمَرهْ گردانِ خالِ تو! |
|
|
مطبوع تر ز روىِ تو صورت نبسته است |
طُغرا نويسِ ابروىِ مشكين، مثال تو[٢] |
|
|
چو مرغ باغ مى گويد كه هوهو |
مده از دست، جامِ باده هى هى! |
|
اى خواجه! حال كه عنايت دوست شامل حالت شده و جام باده و تجلّيات آب حيات گرفتن از او برايت ميسّر است، چون مرغ باغ باش كه جز گل را درنظر ندارد، تو هم او را به بىهمتايى در جمال و كمال بخوان، و بگو: «هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ، اللَّهُ الصَّمَدُ، لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ، وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ»[٣]: ( (اوست خداى يكتا، خداوند بىنياز، نه زاييده و نه زاده شده و هرگز احدى همتاى او نبوده است.- دم به دم مراقب او باش و در همه جا و همه حال، با هر چيز و هركس، به ملكوت آنها نظر داشته باش، تا باهمه مظاهر او را با ديده دل بيابى، و: «وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ»[٤]: (روى و تمام وجود خويش را به سوى خداوندى نمودم كه آسمانها و زمين را نوآفرينى فرمود.) گويى، و از اهل يقين شوى. به گفته خواجه در جايى:
|
ساقى! به نورِ باده برافروز جام ما |
مطرب! بگو كه كارِ جهان شد به كام ما |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٩٠، ص ٣٥٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٩١، ص ٣٥٥.
[٣] - توحيد: ٢، ٣ و ٤.
[٤] - انعام: ٧٩.