جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٥ - غزل ٥٨٢ طفيل هستى عشقند، آدمى و پرى
از اين غزل به خصوص بيت ختم، ظاهر مى شود كه خواجه را فراق بعد از وصال به اين گفتار واداشته، كه گاهى از زبان محبوب علّت و چاره پايان يافتن آن را يادآور مىشود، و گاهى از زبان خود، مىگويد:
|
طُفيلِ هستىِ[١] عشقند، آدمىّ و پرى |
ارادتى بنما تا سعادتى ببرى |
|
اى خواجه! تمام عالم هستى و انس و جنّ را به خصوص، حضرت معشوق براى عشق ورزى و خضوع و خشوع به پيشگاه خود آفريده؛ كه: «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ، ما أُرِيدُ مِنْهُمْ مِنْ رِزْقٍ، وَ ما أُرِيدُ أَنْ يُطْعِمُونِ»[٢]: (و جنّ و انس را نيافريديم مگر بر اينكه مرا بپرستند، خواهان هيچ روزيى از آنان نبوده، و نمى خواهم كه [چيزى] به من بخورانند.- نيز:
٣٩٣٨
«كُنْتُ كَنْزاً مَخْفيّاً [ظ: خَفِيّاً]، فَأحْبَبْتُ أنْ اعْرَفَ، فَخَلَقْتُ الخَلْقَ لِكَىْ اعْرَفَ.»
[٣]: (من گنجى پنهان بودم، خواستم كه شناخته شوم، لذا مخلوقات را آفريدم تا شناخته شوم [و ايشان مرا بشناسند]- همچنين:
٤٠٥٧
«إبْتَدَعَ بِقُدْرَتِهِ الخَلْقَ ابْتِداعاً، وَاخْتَرَعُهمْ عَلى مَشِيَّتِهِ اخْتِراعاً، ثُمَّ سَلَكَ بِهِمْ طَريقَ إرادَتِهِ، وَبَعَثَهُمْ فى سَبيلِ مَحَبَّتِهِ.»
[٤]: (با قدرت و.
[١] - اضافه هستى به عشق يا بيانيّه است كه هر دو يك چيزند، يعنى هستى عبارت از عشق مى باشد و يا اضافه لاميّه، يعنى آدمى و پرى هستىشان براى عشق است، يعنى« خُلقا لِلْعِشقِ». از حضرت استاد( رضوان اللَّه تعالى عليه).
[٢] - ذاريات: ٥٦ و ٥٧.
[٣] - بحارالانوار، ج ٨٧، ص ٣٤٤.
[٤] - صحيفه سجّاديه ٧، دعاى اوّل.