جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨٥ - غزل ٥٧٤ سلامى چو بوى خوش آشنايى
|
رنج ما را، كه توان بُرد به يك گوشه چشم |
شرط انصاف نباشد كه مداوا نكنى |
|
|
نقلِ هر جور كه از خُلق كريمت گويند |
قولِ صاحب غرضان است، تو اينها نكنى[١] |
|
|
ز كوىِ مغان رو مگردان كه آنجا |
فروشند مفتاحِ مُشكلْ گشايى |
|
اى خواجه! محروميّت ديدار معشوق، تو را بر آن ندارد كه از مغان و اهل اللَّه و آنان كه نظر جز به معشوقشان نيست و از اساتيد و يا دوستان طريق دست بردارى؛ زيرا مصاحبت با آنان و گفتارشان، بازت به مقصود راهنما خواهد شد. به گفته خواجه در جايى:
|
يارِ مردان خدا باش كه در كِشتىِ نوح |
هست خاكى كه به آبى نخورد طوفان را[٢] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
روضه خُلدِ برين، خلوتِ درويشان است |
مايه محتشمى، خدمتِ دوريشان است |
|
|
كُنج عزلت كه طلسماتِ عجائب دارد |
فتح آن در نظرِ همّتِ درويشان است |
|
|
آنچه زَرْ مى شود از پرتوِ آن قلبِ سياه |
كيمايى است كه در صحبتِ دوريشان است[٣] |
|
و ممكن است مراد خواجه از «مغان»، تجلّيات اسماء و صفاتى حضرت محبوب باشد و بخواهد بگويد: باز هم در انتظار مشاهدات اسماء و صفاتى محبوب باش و از آن رو مگردان؛ زيرا تو را راهنما و مشكل گشاى به تجلّيات ذاتى خواهند بود. در جايى مى گويد:
|
اى بىخبر! بكوش كه صاحبْ خبر شوى |
تا راهْ بين نباشى، كى راهبر شوى؟ |
|
|
دست از مِسِ وجود چو مردانِ رَهْ بشوى |
تا كيمياىِ عشق بيابىّ و زَرْ شوى |
|
|
گر نور عشقِ حق به دل و جانت اوفتد |
باللَّه كز آفتابِ فَلَك خوبتر شوى |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٣٤، ص ٣٨٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠، ص ٤٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧، ص ٥٥.