جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢٩ - غزل ٥٦٨ ساقيا! سايه ابر است و بهار و لب جوى
خطاب خواجه در ابيات اين غزل به خود و يا سالكين بوده، و به بهره مندى از ايّام بهار و رحمتهاى آن، و يا جوانى و نشاط، و يا نفحات الهى در اين ايّام براى مشاهدات حضرت دوست سفارش مى كند. مراد از «ساقى» در اين غزل، سالك و يا خواجه مى باشد كه بايد با عبادات و ذكر و مراقبه و ياد دوست از طريق ديدن مظاهر و طراوت ايّام بهار، و يا نشاط و نفحات الهى، روح خود را سقايت نمايد. هرچند در ساير غزلها مراد خواجه از «ساقى» حضرت محبوب و يا استاد مى باشد. مىگويد:
|
ساقيا! سايه ابر است و بهار و لبِ جوى |
من نگويم چه كن، ار اهل دلى خودْ تو بگوى |
|
اى خواجه! و يااى سالك طريق! حال كه وسائل مراقبه و ذكر و صفا دادن دلت از هر جهت فراهم است، و نفحات الهى وزيدن گرفته و بهار زندگى و جوانىات در دست است، اگر حضرت دوست را مى طلبى و اهل دلى، توشه اى از طراوت و نشاطت بردار. در جايى مى گويد:
|
نوبهار است در آن كوش كه خوشدل باشى |
كه بسى گُل بدمد باز و تو در گِل باشى |
|
|
چنگ در پرده همى مى دهدت پند وليك |
وعظت آنگاه دهد سود كه قابل باشى |
|
|
من نگويم: كه كنون با كه نشين و چه بنوش |
كه تو خود دانى اگر زيرك و عاقل باشى |
|
|
در چمن هر وَرَقى دفترِ حالى دگر است |
حيف باشد كه زحالِ همه غافل باشى[١] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٩٠، ص ٤٢٣.