جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٧٧ - غزل ٥٩٩ يا مبسما يحاكى درجا من اللالى
خواجه تمام اين غزل را، در مقام اظهار اشتياق به ديدار حضرت دوست و گله گذارى از او و تمنّاى وصالش سروده. گويا مشاهده اى هم در خواب براى وى دست داده (به دليل ابيات آينده)، با بيت صدر حكايت از آن نموده و مى گويد:
|
يا مَبْسِماً يُحاكى دُرْجاً مِنَ اللّالى[١] |
يارب! چه درخور آمد، گِرْدشَ خطِ هلالى؟ |
|
اى محبوبى كه لبخند و عنايات گاه گاهت، مژده تجلّياتت را به من مى دهد، چه شده كه مى خواهى هلال رخسارت را به شكستگان فراقت بنمايانى؟ كنايه از اينكه:
|
مژده وصل تو كو؟ كز سر جان برخيزم |
طاير قدسم و از دامِ جهان برخيزم |
|
|
يا رب! از ابر هدايت برسان بارانى |
پيشتر ز آنكه چو گَرْدى زميان برخيزم |
|
|
به ولاى تو كه گر بنده خويشم خوانى |
از سر خواجگىِ كون و مكان برخيزم |
|
|
گرچه پيرم، تو شبى تنگ درآغوشم گير |
تا سحرگه ز كنارِ تو جوان برخيزم[٢] |
|
لذا مى گويد:
|
درخواب مانده بودم، ديشب به يادِ چشمت |
زآن خوابِ خوش بجستم، سرمست و لاابالى |
|
شب گذشته كه به خواب رفته و از تعلّقات عالم طبيعت رسته و به ياد چشم.
[١] - دندانها[ يا دندانهاى پيشين] ى كه از صندوقچه اى از مرواريدها حكايت مى نمايى!
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٨، ص ٣٢٨.