جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٨ - غزل ٥٥٠ تو را كه هرچه مراد است در جهان دارى
همانندى، و نه عكس و نگاره اى دارد و نه تنديس و پيكرهاى، و نه حدّ و مرزى دارد و نه كرانه ها و اندازهها [يى كه نتواند از آن بگذارد]، و نه جايى دارد و نه مكانى، و نه چگونگى دارد و نه جايگاهى، و نه اينجاست و نه آنجا، و نه پُر است و نه تُهى، و نه ايستاده است و نه نشسته، و نه سكون است و نه حركت، و نه ظلمانى و تاريك است و نه نورانى و روشن، و نه روح و روان دارد و نه نَفْس و جان، و هيچ جايى از او تُهى نيست و [در عين حال] هيچ جايى گنجايش او را ندارد، و نه رنگى دارد و نه بر دلى خطور مى كند و نه بويى دارد كه بتوان آن را بوييد. اين گونه امور از او دور است.) با اين همه مى بينم درميان مجمع خوبان (انبياء و اولياء :) با تجلّيّاتت آنان را دلربايى مى كنى و ايشان را به وجد و حال مى آورى. به گفته خواجه در جايى:
|
بُتى دارم كه گِرْدِ گُل، زسُنبل سايبان دارد |
بهارِ عارضش خطّى، به خون ارغوان دارد |
|
|
غُبارِ خَط بپوشانيد، خورشيدِرُخش يا رب! |
حيات جاودانش دِهْ، كه حُسْنِ جاودان دارد |
|
|
چه افتاده است دراين ره، كه هر سلطانِ معنى را |
در اين درگاه مى بينم، كه سر بر آستان دارد[١] |
|
و در نتيجه بخواهد با اين بيان و توصيف، تقاضاى ديدارش را بنمايد و بگويد:
|
ز خوف هجرم ايمن كن، اگر امّيد آن دارى |
كه از چشم بد انديشان، خدايت در امان دارد |
|
|
به فَتْراكْ ارْ همى بندى، خدا را زود صيدم كن |
كه آفتهاست در تأخير و طالب را زيان دارد |
|
|
زَسْروِ قدّ دلجويت، مكن محروم، چشمم را |
بدين سرچشمهاش بنشان، كه خوش آب روان دارد[٢] |
|
لذا مى گويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٨، ص ١٢٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٨، ص ١٢٧.