جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٦٤ - غزل ٥٦٠ در همه دير مغان، نيست چو من شيدايى
لذا مى گويد:
|
كِشتىِ باده بياور كه مرا بىرُخِ دوست |
گشته هر گوشه چشم از غمِ دل، دريايى |
|
خلاصه بخواهد بگويد: دلبرا! تنها باده ديدار و تجلّيات پرشور توست كه مىتواند به غم عشق و سرشك بسيار ديدگانم پايان دهد؛ پس كشتىِ باده بياور، تا همواره نجات از فراقت برايم حاصل شود. در جايى مى گويد:
|
زهى خجسته! زمانى كه يار باز آيد |
به كامِ غَمزدگان غمگسار باز آيد |
|
|
در انتظارِ خدنگش همى طَپَد دلِ صيد |
خيال آنكه به رسمِ شكار باز آيد |
|
|
مقيم بر سر راهش نشستهام چون گَرْد |
به آن هوس كه بر اين رهگذار باز آيد |
|
|
سرشكِ من نزند موج بر كنار، چو بحر |
اگر ميانِ وىام در كنار باز آيد[١] |
|
و در جايى ديگر مى گويد:
|
ميخوارگان كه باده به رطل گران خورند |
رطل گران ز بَهْرِ غم بيكران خورند |
|
|
در باده نورِ عارضِ معشوق ديدهاند |
رطل گران به قوّتِ بازوى آن خورند |
|
|
رطلِ گران ز دل برد انديشه گران |
ز آن رو بُوَد كه باده به رطل گران خورند[٢] |
|
|
سخنِ غير مگو با منِ معشوقه پرست |
كز وى و جامِ مِىْام نيست به كس پروايى |
|
اى دوستان! چنان شيفته اويم كه پروايى از اظهار عشق خويش به معشوق بى همتايم نيست، و از دلبستگى و فريفتگىام به جمال و كمالش باكى ندارم، سخن غير او را با من مگوييد. بخواهد با اين بيان بگويد:
٣٧٩١
«إلهى! مَنْ ذَا الَّذى ذاقَ حَلاوَةَ مَحَبَّتِكَ، فَرامَ مِنْكَ بَدَلًا؟! وَمَنْ [ذا] الَّذى أنِسَ بِقُرْبِكَ، فَابْتَغى عَنْكَ حِوَلا؟!»
[٣]: (كيست كه شيرينى.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٢، ص ٢٢٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٤، ص ٢٢٣.
[٣] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.