جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٦٦ - غزل ٥٦٠ در همه دير مغان، نيست چو من شيدايى
نمودن و بستگى به آنها برتر باشد.) اين كوردلان و اهل حجابند كه تنها به عالم ملكى موجودات مى نگرند و از ملكوت آن غافلند. به گفته خواجه در جايى:
|
حاشا كه من به موسمِ گُل، تركِ مِىْ كنم! |
من لافِ عقل مى زنم، اين كار كى كنم؟ |
|
|
مطرب كجاست؟ تا همه محصولِ زُهدوعلم |
در كار بانگِ بربط و آوازِ نِىْ كنم |
|
|
كو پيكِ صبح؟ تا گِلههاىِ شب فراق |
با آن خجستهْ طالعِ فرخندهْ پِىْ كنم |
|
|
اين جانِ عاريت كه به حافظ سپرده دوست |
روزى رُخَش ببينم و تسليم وى كنم[١] |
|
|
دل كه آئينه شاهى است غبارى دارد |
از خدا مى طلبم صحبتِ روشن رايى |
|
بر من روشن گشته با اين همه فريفتگى و گذشت چرا دوست را با من نظر نمىباشد، و آشكار گشته كه جز مصاحبت با طبيب دانا و مرشد كامل، نمىتواند غبار بستگيهايى كه بر صفحه دل و آئينه خدايىام گرفته را بزدايد «از خدا مى طلبم صحبت روشن زايى» به گفته خواجه در جايى:
|
خداى را مددى اى دليلِ راه! كه من |
به كوىِ ميكده، ديگر عَلَم بر افرازم[٢] |
|
و در جايى ديگر مى گويد:
|
آن روز بر دلم دَرِ معنى گشاده شد |
كز ساكنانِ درگه پير مغان شدم[٣] |
|
و در جايى نيز مى گويد:
|
اگر نه باده، غمِ دل زيادِ ما ببرد |
نهيبِ حادثه، بنيادِ ما ز جا ببرد |
|
|
گذار بر ظلمات است، خضرِ راهى جو |
مباد كه آتشِ محرومى، آب ما ببرد[٤] |
|
لذا مى گويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٠، ص ٢٩٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٣، ص ٣٣٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٤، ص ٣٣٣.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢٦، ص ١١٩.