جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٦٧ - غزل ٥٦٠ در همه دير مغان، نيست چو من شيدايى
|
كردهام توبه به دست صَنَمى باده فروش |
كه دگر مِىْ نخورم بىرُخِ بزم آرايى |
|
آرى، استاد و مرشد طريق الى اللَّه است كه چراغ هدايت را در پيش پاى سالك مىگذارد و او را راهنما به مقصد انسانيت مى شود،[١] خواجه هم مى خواهد بگويد: هنگامى كه دانستم بىاستاد كامل غبارهاى عالم طبيعت از آينه دلم زدوده نمى گردد و كارم به جايى نمى رسد، از اعتماد به خود براى رسيدن به ديدار حضرت دوست، نزد او توبه نمودم تا در هر قدم، به رهبرى وى اين راه دشوار را طى نمايم.
|
جويها بستهام از ديده به دامان، كه مگر |
در كنارم بنشانند سَهى بالايى |
|
آرى، اشكِ ديده عاشق است كه قلب او را صفا مى دهد، و از كدورات عالم خاكى پاكيزه مى سازد، و قابليّت ديدار حضرت دوست را برايش فراهم مى سازد.
خواجه هم مى خواهد بگويد: از بسيارى اشكِ ديدگانم در كنار دامان خويش، جويها جارى ساختهام، تا سَرْوِ قامت حضرت محبوب را در كنار آن بنشانم. و چون ديدارم حاصل گشت، همواره سرسبز و خرّم نگهدارمش، و ديگر از آن مهجور نگردم. بخواهد با اين بيان تمنّاى ديدار حضرتش را بنمايد و بگويد:
|
ز گريه مردم چشمم نشسته در خون است |
ببين كه در طلبت حالِ مردمان چون است؟ |
|
|
دلم بجو، كه قدّت همچو سَرْو، دلجوى است |
سخن بگو كه كلامت لطيف و موزون است |
|
|
ز دَوْرِ باده، به جان راحتى رسان ساقى! |
كه رنجِ خاطرم از جورِ دور گردون است[٢] |
|
|
سِرّ اين نكته مگر شمع برآرد به زبان |
ورنه پروانه ندارد به سخن پروايى |
|
[١] - در مقدّمه جلد سوّم نظر خواجه نسبت به اهميّت استاد بيان شده، رجوع شود.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٦، ص ٩٤.