جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٧ - غزل ٥٨٣ عمر بگذشت به بىحاصلى و بوالهوسى
روى سخن خواجه در اين غزل اگرچه با خود مى باشد، ولى در حقيقت اظهار هوادارى و تمنّاى ديدار محبوب را نموده و مى گويد:
|
عمر بگذشت به بىحاصلى و بوالهوسى |
اى پسر! جامِ مىام دِهْ كه به پيرى برسى! |
|
افسوس از عمر گرانمايهام كه بسر آمد و حاصلى كه بايد از آن بگيرم، نگرفتم و به هوا و هوس عالم طبيعت سرگرم شدم. اى محبوب بىهمتا واى معشوق بىنظير در جمال و طراوت! از جام تجلّياتت بهره مندم ساز، كه يك لحظه.
تماشايت حاصل عمرم خواهد بود؛ كه:
٣٩٢١
«إنَّ أوْقاتَكَ أجْزآءُ عُمْرِكَ، فَلاتَنْفُدْ لَكَ وَقْتاً إلّافيما يُنْجيكَ.»
[١]: (همانا اوقات تو، اجزاء و بخشهاى عمر توست؛ پس هيچ وقتى [از اوقاتت] را جز در آنچه مايه نجات و رهايىات مى باشد، صرف مكن.- نيز:
٣٩٢٢
«مَنْ أفْنى عُمْرَهُ فى غَيْرِ مايُنْجيهِ، فَقَدْ أضاعَ مَطْلَبَهُ.»
[٢]: (هركس عمر خويش را در غير آنچه مايه نجات و رهايى اوست از بين ببرد. بى گمان مقصودش را گم كرده است.- به گفته خواجه در جايى:
|
اى آفتابْ آينهْ دارِ جمالِ تو |
مُشْكِ سياه، مجمرهْ گردانِ خال تو |
|
|
مطبوع تر ز روىِ تو صورت نبسته است |
طُغرا نويسِ ابروى مشكين مثال تو |
|
[١] ( ١- ٢). غرر و درر موضوعى، باب العمر، ص ٢٧٦.
[٢] ( ١- ٢). غرر و درر موضوعى، باب العمر، ص ٢٧٦.