جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٥ - غزل ٥٨٩ نسيم صبح سعادت! بدان نشان كه تودانى
|
خيالِ تيغ تو با ما، اميد تشنه و آب است |
اسيرِ خويش گرفتى، بكُش چنانكه تو دانى |
|
كنايه از اينكه: معشوقا! ما تشنه وصال تو مى باشيم، اگر آن با كشتن ما ميسّر مىشود. اسير عشق خود را هرگونه كه مى دانى بكش. به گفته خواجه در جايى:
|
به دام زلف تو دل مبتلاىِ خويشتن است |
بكُش به غمزه كه اينش سزاىِ خويشتن است |
|
|
گرت ز دست برآيد مرادِ خاطر ما |
ببخش زود كه خيرى براىِ خويشتن است |
|
|
به جانت اى بُت شيرين من! كه همچون شمع |
شبانِ تيره مرادم فناى خويشتن است |
|
|
بسوخت حافظ و در شرطِ عشق و جانبازى |
هنوز بر سر عهد و وفاى خويشتن است[١] |
|
اميد در كَمرِ زَرْ كِشَت چگونه نبندم.
دقيقه اى است نگارا! در آن ميان كه تو دانى.
دلبرا! چگونه دل به تو ندهم و فريفته جمال و كمالت نباشم، كه در زيبايى و يكتايى بىنظيرى و جز خود را در كمال و جمال نمى دانى؛ كه:
٣٩٤٢
ألْحَمْدُ للَّهِ الَّذى لايَبْلُغُ مِدْحَتَهُ القآئِلُونَ ... ألَّذى لَيْسَ لِصِفَتِهِ حَدٌّ مَحْدُودٌ، وَلا نَعْتٌ مُوْجُودٌ، وَلا وَقْتٌ مَعْدُودٌ، وَلا أجَلٌ مَمْدُودٌ.»
[٢]: (سپاس خدايى را كه گويندگان به مدح و ثناى او نمى رسند ... خدايى كه براى صفت و چگونگى او حدّ و مرز مشخّص، و وصف و نعت هستى يافته، و هنگام به شمار درآمده و معيّن، و پايان و فرجام كشيده شده و مشخّصى وجود ندارد.- به گفته خواجه در جايى:
|
چه قامتى؟ كه ز سر تا قَدَم همه جانى |
چه صورتى؟ كه به هيچ آدمى نمى مانى |
|
|
نه صورتى كه گُلِ گُلسِتانِ فردوسى |
نه قامتى كه سَهى سَرْوِ باغ و بستانى |
|
|
ز جستجوى تو ننشينم ار چه هر نَفَسم |
ميان خون دل و آبِ ديده بنشانى |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨١، ص ٩١.
[٢] - نهج البلاغه، خطبه ١.