جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٤٥ - غزل ٥٩٤ هزار جهد بكردم كه يار من باشى
مىگردانم كه هرچه بخواهى موجود شود.) در واقع با اين بيان مى خواهد تقاضاى وصال حضرتش را نموده و بگويد:
|
هماىِ اوج سعادت به دام ما افتد |
اگر تو را گذرى بر مقام ما افتد |
|
|
حبابْ وار براندازم از نشاط، كلاه |
اگر ز روى تو عكسى به جام ما افتد |
|
|
شبى كه ماهِ مراد از افق طلوع كند |
بُوَد كه پرتو نورى به بام ما افتد[١] |
|
|
سه بوسه كز دو لبت كرده اى وظيفه من |
اگر ادا نكنى وام دارِ من باشى؟ |
|
اى دوست! بر خود لازم دانستى كه عاشقانت را به يگانگىات در فعل و صفت و يكتايىات در اسم و فرديتت در ذات، آب حيات بياشامانى و بهرهمند گردانى، من هم دلباخته اى هستم كه طالب آن سه هستم، «اگر ادا نكنى وام دارِ من باشى» در جايى مى گويد:
|
بوسيدنِ لبِ يار، اوّل ز دست مگذار |
كآخر ملول گردى، از دست و لب گزيدن |
|
|
فرصتْ شمار صحبت، كز اين دو راه منزل |
چون بگذريم ديگر، نتوان به هم رسيدن[٢] |
|
بخواهد با اين بيان بگويد:
٣٩٩٧
«إلهى! حَقِّقْنى بِحَقائِقِ أهْلِ القُرْبِ، وَاسْلُكْ بىمَسْلَكَ أهْلِ الجَذْبِ.»
[٣]: (معبودا! مرا به حقايق مقرّبان آراسته، و در راه مجذوبان رهسپار ساز.) در جايى چون بدين آرزو نايل شده، مىگويد:
|
لبت مى بوسم و دَر مى كشم مِىْ |
به آب زندگانى بردهام پى |
|
|
نه رازش مى توانم گفت با كس |
نه كس را مى توانم ديد با وى |
|
|
نجويد جان از آن قالب جدايى |
كه باشد خونِ جامش در رگ و پى |
|
|
لبش مى بوسم و خون مى خورد جام |
رُخش مى بينم و گُل مى كند خوى[٤] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٦، ص ٢١٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٢، ص ٣٤٤.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٨، ص ٤١٤.