جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٢ - غزل ٥٨٢ طفيل هستى عشقند، آدمى و پرى
مقام و منصبى باشى! (كه هستى)؛ ولى روزگارى نيايد كه (به اصطلاح) كلاه سرورىات را كج گذارى و با بىاعتنايى به من نظر نمايى، در جايى مى گويد:
|
اگر شراب خورى، جرعه اى فشان بر خاك |
از آن گناه كه نفعى رسد به غير چه باك |
|
|
بزن بر اوج فلك حاليا سرادقِ عشق |
كه خود بَرَد اجلت ناگهان به تيره مغاك |
|
|
به خاك پاى تواى سروِ ناز پرورِ من! |
كه روز واقعه پا وامگيرم از سر خاك |
|
|
چه دوزخى چه بهشتى چه آدمى چه مَلَك |
به مذهب همه كفر طريقت است امساك[١] |
|
|
طريق عشق، طريقى عجب خطرناك است |
نَعُوذُ بِاللَّه اگر رَهْ به مأمنى نبرى |
|
اى دوستان! راه عشق راهى است كه گاهى، كاهى چون كوهى مانع رسيدن عاشق به معشوق مى گردد. مختصر نگاه بىهدف وى را از او جدا مى سازد. با چنين خطراتى بايد از آن روزى كه سالك مُحبّ را به منزلگاه قربش راه ندهند و مهجور بماند، به حضرتش پناه برد. به گفته خواجه در جايى:
|
اى كه در كُشتن ما هيچ مدارا نكنى! |
سود و سرمايه بسوزىّ و محابا نكنى |
|
|
دردمندان غمت زَهْرِ هلاهل دارند |
قصد اين قوم خطر باشد هين! تا نكنى |
|
|
رنج ما را كه توان بُرد به يك گوشه چشم |
شرط انصاف نباشد كه مداوا نكنى |
|
|
نقل هر جور كه از خُلقِ كريمت گويند |
قولِ صاحب غرضان است، تو اينها نكنى[٢] |
|
|
هزار جانِ مقدّس بسوخت زين غيرت |
كه هر صباح و مسا شمعِ خلوتِ دگرى |
|
اى محبوب بىهمتا! نه تنها من از فراقت مى سوزم، جانهاى مقدّس بندگان خاصّت هم كه همواره نمى خواهى با آنان باشى و روى مى نمايى و پنهان.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦٧، ص ٢٧٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٣٤، ص ٣٨٣.