جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩ - غزل ٥٤٣ بشنو اين نكته، كه خود را ز غم آزاده كنى
|
جهد بنما كه در ايّام گل و عهد شباب |
عيش با آدميى چند پرى زاده كنى |
|
اى خواجه و سالكين راه دوست! حال كه جوانى و وسائل ترقّيات معنوى را در دست داريد، كوشش كنيد تا با اهل دل و اولياء خدا و راهنمايان ملكوتى مصاحبت داشته باشيد و از انوار و گفتار آنان بهرهمند گرديد و به حضرت محبوب و كمال انسانيّت راه يابيد؛ كه:
٣٦٤٥
«إصْحَبْ أخَا التُّقى وَالدِّينِ تَسْلَمْ؛ وَاسْتَرْشِدْهُ تَغْنَمْ.»
[١]: (با برادر خويش در تقوى و دين مصاحبت نما، تا سالم باشى؛ و از او راهنمايى بجو، تا سود ببرى.- نيز:
٣٦٤٦
«أكْثَرُ الصَّلاحِ وَالصَّوابِ فى صُحْبَةِ اولىِ النُّهى وَالألْبابِ.»
[٢]: (بيشتر صلاح و درستى در نشست و برخاست با خردمندان و [بخصوص] هوشمندان واقعى است.) و همچنين:
٣٦٤٧
«خَيْرُ الإخْتِيارِ صُحْبَةُ الأخْيارِ.»
[٣]: (بهترين گزينش، مصاحبت با نيكان مى باشد.) و نيز:
٣٦٤٨
«مُجالَسَةُ الأبْرارِ تُوجِبُ الشَّرَفَ.»
[٤]: (نشست و برخاست با نيكان موجب شرافت و برترى است.- به گفته خواجه در جايى:
|
مقام امن و مى بىغَش و رفيق شفيق |
گرت مدام ميسّر شود، زهى توفيق! |
|
|
دريغ و درد كه تا اين زمان ندانستم |
كه كيمياى سعادت، رفيق بود رفيق! |
|
|
كجاست اهل دلى؟ تا كند دلالتِ خير |
كه ما به دوست نبرديم رَهْ به هيچ طريق[٥] |
|
|
تكيه بر جاى بزرگان، نتوان زد به گزاف |
مگر اسبابِ بزرگى، همه آماده كنى |
|
اى خواجه و آنان كه مى خواهيد با حضرت دوست شما را الفتى حاصل آيد! به دروغ نتوان از عشق و كمال و قرب و مشاهدات و كمالات باطنى دم زد؛ مگر آنكه آنها در.
[١] - غرر و درر موضوعى، باب المصاحبة، ص ١٩٥.
[٢] ( ٢- ٣). غرر و درر موضوعى، باب المصاحبة، ص ١٩٦.
[٣] ( ٢- ٣). غرر و درر موضوعى، باب المصاحبة، ص ١٩٦.
[٤] - غرر و درر موضوعى، باب المصاحبة، ص ١٩٨.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦٦، ص ٢٧٥.