جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٥ - غزل ٥٧٩ شهرى است پرحريفان، از هرطرف نگارى
الافُقِ الطّامِحِ وَالعِزَّ الشامِخِ وَالمُلْكِ البازِخِ، فَوْقَ كُلِّ شَىْءٍ عَلا، وَمِنْ كُلِّ شَىْءٍ دَنا؛ فَتَجلّى لِخَلْقِهِ مِنْ غَيْرِ أنْ يَكُونَ يُرى، وَهُوَ بِالمَنْظَرِ الاعْلى.»
[١]: (خداوندى كه در افق و كرانه بالا و دور دست، و عزّت و سرافرازى بلندپايه و برآمده، و پادشاهى و سلطنت والا و فرازيده، به نور خويش از [ديد] مخلوقاتش نهان بوده، بر فراز هر چيزى بالا آمده و به هر چيزى نزديك است، پس براى مخلوقات خويش تجلّى و آشكار گشته، بى آنكه [به چشم سر] ديده شود، با آنكه در تماشاگاه و چشم انداز بلند قرار دارد.) الهى! كه كسى را جرأت آن نباشد كه تو را در صفات نيكت به كمالات عالم خاكى مظاهرت تشبيه نمايد، و بر دامن پاكت گرد عالم خاكى بنشاند. به گفته خواجه در جايى:
|
بيانِ وصف تو گفتن نه حدِّ امكان است |
چرا كه وصفِ تو بيرون ز حدِّ اوصاف است |
|
|
ز چشمِ عشق توان ديد روىِ شاهد غيب |
كه نور ديده عاشق ز قاف تا قاف است[٢] |
|
|
چون من شكسته اى را، از پيش خود چه رانى؟ |
كم غايتِ تمنّا، بوسى است يا كنارى |
|
اى دوست! چون به خود راهم دادى، ديگر بار مرانم، شكسته و افسردهاى هستم، و منتهى تمنّاى من از تو بوسيدن و لذّت بردن از قرب يا انس با توست. به گفته خواجه در جايى:
|
گرچه افتاد ز زُلفش گِرِهى در كارم |
همچنان چشم گشاد از كَرَمش مى دارم |
|
|
به صد امّيد نهاديم در اين مرحله پاى |
اى دليلِ دلِ گمگشته! فرو مگذارم |
|
|
ديده بخت به افسانه او شد در خواب |
كو نسيمى ز عنايت؟ كه كند بيدارم[٣] |
|
و در جايى نيز مى گويد:
|
گر دست دهد خاكِ كفِ پاىِ نگارم |
بر لوحِ بصر خَطِّ غبارى بنگارم |
|
[١] - بحارالانوار، ج ٤، ص ٢٨٨، از روايت ١٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧، ص ٧٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٣، ص ٣١٨.