جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٦ - غزل ٥٧٩ شهرى است پرحريفان، از هرطرف نگارى
|
اى ساقى! از آن باده يكى جرعه بياور |
كه آن بوىِ شفا مى دهد از رنجِ خمارم |
|
|
حافظ! لب لعلش چو مرا جانِ عزيزاست |
عمرى بود آن لحظه كه جان را به لب آرم؟[١] |
|
|
مِىْ بىغش است بشتاب، وقتِ خوش است درياب |
سالِ دگر كه دارد، امّيدِ نوبهارى؟ |
|
ممكن است باز خطاب خواجه در اين بيت با محبوب باشد و بخواهد بگويد:
معشوقا! حال كه براى ما در تجلّى مى باشى، باز از ديدارت محروممان مكن، كه ديگر چنين لحظاتى با صفا برايمان دست نخواهد داد.
و ممكن است منظور وى از بيت خطاب به سالكين، و يا خود باشد و بخواهد بگويد: حال كه دوست در تجلّى است، بايد بهره كامل از او گرفت. معلوم نيست ديگر چنين فرصتى و ديدارى ميسّر گردد؛ لذا مى گويد:
|
در بوستانْ حريفان، مانند لاله و گل |
هر يك گرفته جامى، بر يادِ روىِ يارى |
|
اى دوستان! در اين موقعيّتى كه دوست با تجلّيات اسماء و صفاتى خويش در بوستان عالَم و مظاهر، چون لاله و گل كه بلبل را دعوت به مشاهده خود مى كند، هركدام شما را به او مى خوانند، غفلت مكنيد و از آن بهره بردارى نماييد. به گفته خواجه در جايى:
|
كنون كه در چمن آمد گُل از عَدَم به وجود |
بنفشه در قَدَمِ او نهاد سَرْ به سجود |
|
|
بنوش جامِ صبوحى به ناله دَفْ و چنگ |
ببوس غبغبِ ساقى به نغمه نِىْ و عود |
|
|
به دور گل منشين بىشراب و شاهد و چنگ |
كه همچو دَوْرِ بقا هفته اى بُوَد معدود[٢] |
|
امّا:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٥، ص ٣١٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣٨، ص ١٩٤.