جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨١ - غزل ٥٦٢ ديدم به خواب دوش كه ماهى برآمدى
از بيانات اين غزل معلوم مى شود خواجه را پس از وصال محبوب، هجران نصيب گشته و در ناراحتى بسر مى برده، خود را با ياد ديدار گذشته و مژده وصالى كه در خواب به او داده شده، به پايان يافتن روزگار فراق آرامش داده، مىگويد:
|
ديدم به خواب دوش كه ماهى برآمدى |
كز عكسِ رُوى او شبِ هجران سرآمدى |
|
|
تعبير رفت و يارِ سفر كرده مى رسد |
اى كاش! هرچه زودتر از دَرْ درآمدى |
|
شب گذشته در خواب ديدم ماه، ويا صاحب جمالى ظاهر شد و شب هجرانم سرآمد، بيدار شدم و آن را به فال نيك گرفتم كه حضرت دوست مرا به عنايات خود نوازش و به وصالش نايل خواهد گرداند. اى كاش! هرچه زودتر خرسندم سازد، زيرا انتظار ديدارش مشكل است. در جايى مى گويد:
|
ديدم به خوابِ خوش كه به دستم پياله بود |
تعبير رفت و كار به دولت حواله بود |
|
|
خون مى خورم، و ليك نه جاى شكايت است |
روزىِّ ما ز خوانِ كَرَم اين نَواله بود[١] |
|
و در جايى نيز در تقاضاى اين معنى مى گويد:
|
هماىِ اوجِ سعادت به بام ما افتد |
اگر تو را گذرى بر مقام ما افتد |
|
|
حُبابْ وار براندازم از نشاط كلاه |
اگر ز روى تو عكسى به جام ما افتد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٨٥، ص ١٥٧.