جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥١٧
|
فرح بخشى در اين تركيب پيداست |
كه شعرِ نغز، مغزِ جان اشياست |
|
آرى، چنين است. چرا فرح بخش نباشد گفتارى كه از جان و حال و منزلت عاشقى دلباخته چون خواجه تراوش نموده. اين اشعار نغز، نه تنها سخن خواجه است، بلكه سخن همه موجودات است كه به معشوقى كه با آنان و محيط به ايشان مىباشد عشق مى ورزند؛ كه: «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ، إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ، وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ»[١]: (و هيچ چيز نيست مگر آنكه با حمد و سپاس به تسبيح او مشغول است و ليكن شما تسبيح آنها را درنمى يابيد.- نيز: «وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ»[٢]: (و تمام آنچه در آسمانها و زمين است تنها براى خداوند سجده و كرنش مى كنند.) و همجنين:
«إبْتَدَع الْخَلْقَ بِقُدْرَتِهِ ابْتداعاً، وَاخْتَرَعَهُمْ عَلى مَشِيَّتِهِ اخْتِراعاً، ثُمَّ سَلَكَ بِهِمْ طَريقَ إرادَتِهِ، وَبَعَثَهُمْ فى سَبيلِ مَحَبَّتِهِ ...»
[٣]: (با قدرت و نيروى خويش مخلوقات را به آفرينش خاصّى نوآفرينى فرموده، و بر طبق خواست خويش به گونه ويژهاى [از نيستى محض] بيافريد، سپس ايشان را در طريق اراده خويش روان گردانيده و در راه محبت و دوستى خويش برانگيخت.) به گفته خواجه در جايى:
|
در نظر بازى ما بىخبران حيرانند |
من چنينم كه نمودم دگر ايشان دانند |
|
|
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولى |
عشق داند كه در اين دايره سرگردانند |
|
|
جلوه گاه رُخ او ديده من تنها نيست |
ماه و خورشيد همين آينه مى گردانند |
|
|
عهد ما با لب شيرين دهنان بست خدا |
ما همه بنده و اين قوم خداوندانند[٤] |
|
[١] - اسراء: ٤٤.
[٢] - نحل: ٤٩.
[٣] - صحيفه سجّاديه( ع)، دعاى اوّل.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٢، ص ١٤٩.